تبليغاتX
يك محصول بخر و یک محصول جایزه ببر

عنوان سیدی مذهبی

بحث معاد

بحث جامع در مورد معاد و قیامت

با توضیح کامل

تمام دانستنی های در مورد معاد

شامل یک سیدی

محصولات پیشنهادی



50، يك‌آمريكايي‌ در پاريس‌ 1951، بزرگ‌ترين‌ نمايش‌روي‌ زمين‌ 1952، از اين‌ جاتا ابديت‌ 1953،در بارانداز 1954، مارتي‌ سايد 1955، دور دنيادر هشتاد روز 1956، پل‌ رودخانه‌ كواي‌1957، ژي‌ ژي‌ 1958، بن‌ هور 1959،آپارتمان‌ 1960، داستان‌ وست‌ سايد 1961،لورنس‌ عربستان‌ 1962، تام‌ جونز 1963، بانوي‌زيباي‌ من‌ 1964، اشك‌ها و لبخندها 1965،مردي‌ براي‌ تمام‌ فصول‌ 1966، در گرماي‌ شب‌1967، اليور 1968، كابوي‌ نيمه‌ شب‌ 1969،ژنرال‌ پايول‌ 1970، ارتباط فرانسوي‌ 1971،پدرخوانده‌ (1) 1972، نيش‌ 1973،پدرخوانده‌ (2) 1974، ديوانه‌ از قفس‌ پريد1975، راكي‌ 1976، آني‌ هال‌ 1977،شكارچي‌ گوزن‌ 1978، كريمه‌ عليه‌ كريمه‌1979، مردم‌ معمولي‌ 1980، ارابه‌هاي‌ آتش‌1981، گاندي‌ 1982، دوران‌ مهرورزي‌1983، آمار ئوس‌ 1984، از درون‌ آفريقا1985، جوجه‌ نظامي‌ 1986، آخرين‌امپراطور 1987، سخاوتمند 1988، رانندگي‌براي‌ خانم‌ ديزني‌ 1989، با گرگ‌ها مي‌رقصد1990، سكوت‌ بره‌ها 1991، نابخشوده‌ 1992،فهرست‌ شيندلر 1993، فارست‌ گامپ‌ 1994،شجاع‌ دل‌ 1995، بيمار انگليسي‌ 1996،تايتانيك‌ 1997، شكسپير عاشق‌ 1998، زيباي‌آمريكايي‌ 1999، گلادياتور 2000، جاده‌مالهند 2001، با او حرف‌ بزن‌ 2002، ساعت‌ها2003، شيكاگو 2004، محبوب‌ ميليون‌ دلاري‌2005 نامزدهاي‌ مراسم‌ اسكار 2006 اعلام‌ شدند (آنك‌ لي‌) كارگرداني‌ آسيايي‌ امسال‌ با فيلم‌(كوهستاني‌ بروكيك‌)، در هشت‌ رشته‌ نامزددريافت‌ اسكار شده‌ است‌. اين‌ فيلم‌ طي‌ چند ماه‌ اخير تمام‌ جوايزجشنواره‌هاي‌ مختلف‌ را كسب‌ كرده‌ است‌ وامسال‌ در بخشي‌هاي‌ بهترين‌ فيلم‌، بهترين‌كارگردان‌، بازيگر نقش‌ اول‌ و دوم‌ مرد، بازيگرنقش‌ دوم‌ زن‌ و بهترين‌ فيلم‌ نامه‌ اقتباس‌ نامزداسكار شده‌ است‌. اين‌ مراسم‌ 5 مارس‌ 2006 در استوديو(كراك‌) برگزار مي‌شود و بسياري‌ معتقدند (آنگ‌لي‌) بادستي‌ پر از سالن‌ بيرون‌ مي‌آيد. گفتني‌است‌ كه‌ در اسكار امسال‌، در نقش‌هاي‌ اول‌ مرد وزن‌، چهره‌هاي‌ معروفي‌ به‌ چشم‌ نمي‌آيند، براي‌مثال‌ در بخش‌ بهترين‌ بازيگران‌ مرد هيث‌لجر،تربين‌هاوارد، فيليپ‌ لي‌ مورد و ديويد ستراست‌ بايكديگر به‌ رقابت‌ مي‌پردازند و در بخش‌ بهترين‌بازيگر زن‌ فيليستي‌ها فمن‌، جودي‌ ديچ‌، كيرانايبلي‌ و البته‌ چارليزترون‌ كه‌ دو سال‌ پيش‌ اسكاررا از آن‌ خود كرده‌ بود در اين‌ جمع‌ به‌ چشم‌مي‌خورند... در بخش‌ بهترين‌ بازيگران‌ نقش‌ دوم‌ مرد،(جورج‌ كلوني‌) معروفترين‌ بازيگر است‌، او به‌همراه‌ پل‌ جياحاتي‌،ست‌ ديلون‌، ويليام‌ هارب‌براي‌ اسكار نقش‌ دوم‌ رقابت‌ مي‌كنند و براي‌بدست‌ آوردن‌ اسكار نقش‌ دوم‌ زن‌، ميشل‌ ويليامز،فرانسيس‌ مك‌ دورنمات‌، كاترين‌ كينار، ايمي‌ آوانرو راشل‌ واينر رقابت‌ مي‌كنند. البته‌ در اين‌ بين‌ جورج‌ كلوني‌ براي‌ كارگرداني‌فيلم‌ شب‌ بخير و موفق‌ باشي‌ هم‌ جزو كانديداهاي‌دريافت‌ اسكار مي‌باشد و در كنار او(استيون‌اسپيلبرگ‌) براي‌ فيلم‌ مونيخ‌، (پل‌هاكنيز) براي‌ فيلم‌ كاپوني‌، در كنار (آنگ‌لي‌) سعي‌در بدست‌ آوردن‌ بهترين‌ كارگرداني‌ اسكار2006 را دارند. بهترين‌ كارگردانان‌ اسكار 2006 نامزدهاي‌ دريافت‌ اسكار 2006 براي‌ بهترين‌كارگردان‌ اعلام‌ شد، اين‌ اسامي‌را بخوانيد: - استيون‌ اسپيلبرگ‌ (مونيخ‌) - جورج‌ كلوني‌ (شب‌ بخير و موفق‌ باشي‌) آنگ‌ لي‌ (كوهستان‌ بروكبك‌) نبت‌ ميلر(كاپوتي‌) پل‌ هگيس‌ (تصادف‌) استيون‌ اسپيلبرگ‌ كيست‌؟ او با نامزدي‌ براي‌ كارگرداني‌ فيلم‌ مونيخ‌ به‌بالاترين‌ اوج‌ موفقيت‌ دست‌ يافته‌ است‌.اسپيلبرگ‌ 59 ساله‌ تعدادي‌ از بزرگترين‌ فيلمهاي‌پرفروش‌ هاليوود از جمله‌اي‌ تي‌، پارك‌ژوراسيك‌ آرواره‌ها و فهرست‌ شيندلر را ساخته‌است‌. او در فينيكس‌ آريزونا بزرگ‌ شده‌ است‌ ،ازنوجواني‌ مصمم‌ بود كه‌ در صنعت‌ فيلم‌ به‌ جايي‌برسد. در12 سالگي‌ نخستين‌ فيلم‌ خودرا بافيلمنامه‌اي‌ از خودش‌ با سرمايه‌ گذاري‌ خودساخت‌. فيلم‌ را با پولي‌ كه‌ از راه‌ درختكاري‌ به‌دست‌ آورده‌ بود تهيه‌ كرد، سپس‌ او با تحصيل‌ دردانشگاه‌ ايالتي‌ كاليفرنيا مهارتهاي‌ بيشتري‌ درفيلمسازي‌ به‌ دست‌ آورد و در سال‌ 1971 فيلم‌مهيج‌ دوئل‌ را ساخت‌ و درسال‌ 1974 با ساخت‌فيلم‌ (آرواره‌ها) او را به‌ اوج‌ شهرت‌ رساندو درسال‌ 1982 فيلم‌ اي‌ تي‌ را درباره‌ ارتباطموجودات‌ غير زميني‌ با زمينيان‌ ساخت‌. در دهه‌1990 فيلم‌هاي‌ پارك‌ ژوراسيك‌ و فهرست‌شيندلر كارگرداني‌ كرد كه‌ يكي‌ از پربيننده‌ترين‌فيلم‌ها به‌ شمار مي‌رفت‌. نجات‌ (سرباز رايان‌)درسال‌ 1999 درامي‌با محوريت‌ جنگ‌ جهاني‌دوم‌ است‌، كه‌ نامزد 11 جايزه‌ اسكار شد. بازسازي‌(جنگ‌ دنياها) آخرين‌ كار (اسپيلبرگ‌) قبل‌ از(مونيخ‌) پنجمين‌ فيلم‌ پرفروش‌ 2005 بود. جورج‌ كلوني‌ بازيگر، كارگرداني‌ شد اين‌ بازيگر 44 ساله‌ فرزند (نيك‌ كلوني‌) گوينده‌تلويزيون‌ و از (مري‌ كلوني‌) خواننده‌ است‌. ازكودكي‌ با جاذبه‌ شهرت‌ آشنا شد. پسرعمه‌اش‌(ميگل‌ فرر) نقشي‌ براي‌ او پيدا كرد و او را كه‌ تازه‌وارد روزنامه‌ نگاري‌ شده‌ با محيط هاليوود آشناساخت‌. كلوني‌ 10 سال‌ مرا در هاليوود به‌ ايفاي‌نقش‌هاي‌ كوتاه‌ پرداخت‌. در اين‌ مدت‌ زير پله‌خانه‌ يكي‌ از دوستانش‌ را اجاره‌ كرده‌ بود و درآنجا زندگي‌ مي‌كرد، در 23 سالگي‌ در سال‌1994 كلوني‌ در نقش‌ دكتر دوگ‌ راس‌ در فيلم‌سرپايي‌ بخش‌ اورژانس‌ استعداد خود را نشان‌داد. سپس‌ در سال‌ 1997 در فيلم‌ بتمن‌ و رابين‌ ايفاي‌نقش‌ كرد. فيلم‌ (سه‌ پادشاه‌) و كمدي‌ (آه‌اي‌برادر كجايي‌) براي‌ وي‌ جايزه‌ گلدن‌ گلوپ‌ را به‌ارمغان‌ آورد. در سال‌ 2000 در فيلم‌ (توفان‌كامل‌) در رده‌ بازيگران‌ برتر قرار گرفت‌ و سپس‌ بااستيون‌ سودربرگ‌ همكاري‌ خود را آغاز كرد. اوبا بازي‌ در فيلم‌هاي‌ (يازده‌ يار اوشن‌) و (سريانا)پرفروش‌ترين‌ فيلم‌هاي‌ زمان‌ خود نقش‌ را ارائه‌كرد، در سال‌ 2003 كلوني‌ نخستين‌ فيلم‌ خود رابا نام‌ (اعترافات‌ يك‌ ذهن‌ خطرناك‌) راكارگرداني‌ كرد اكنون‌ نيز فيلم‌ (شب‌ بخير و موفق‌باشي‌) دومين‌ كارگرداني‌ براي‌ وي‌ محسوب‌مي‌شود كه‌ نامزد جايزه‌ اسكار شده‌ است‌. آنگ‌ لي‌ آسيايي‌ است‌ آنگ‌ لي‌ كارگردان‌ تايواني‌ جايزه‌ گلدن‌ گلوب‌بهترين‌ كارگرداني‌ را به‌ خاطر فيلم‌ كوهستان‌بروكبك‌ داستان‌ عشقي‌ است‌، به‌ دست‌ آورد. اين‌كارگردان‌ 51 ساله‌ فيلم‌ سازي‌ را از اوايل‌ سومين‌دهه‌ عمرش‌ و به‌ دنبال‌ تحصيل‌ در دانشگاه‌ هنرتايوان‌ آغاز كرد، او بعدها در آمريكا در رشته‌كارگرداني‌ تئاتر و توليد فيلم‌ ادامه‌ تحصيل‌ داد.نخستين‌ فيلمش‌ (دستهاي‌ پرزور) درسال‌ 1992يك‌ كمدي‌ بود. فيلم‌ بعدي‌ او شام‌ عروسي‌ به‌ سال‌1993 بود كه‌ در جشنواره‌ برلين‌ و سياتل‌جوايزي‌ دريافت‌ كرد و نامزد اسكار هم‌ شد، همه‌فيلم‌هاي‌ او تا آن‌ زمان‌ به‌ زبان‌ چيني‌ بود.اماهاليوود او را تحت‌ فشار گذاشت‌ كه‌ فيلمي‌ به‌ زبان‌انگليسي‌ بسازد، لذا فيلم‌ (منطق‌ و احساس‌) را به‌زبان‌ انگليسي‌ كارگرداني‌ كرد و جايزه‌ بهترين‌فيلمنامه‌ اسكار را برد و براي‌ بهترين‌ كارگرداني‌هم‌ نامزد دريافت‌ جايزه‌ بود. او در رابطه‌ با نامزدي‌اش‌ در اسكار مي‌گويد: مهم‌اين‌ است‌ كه‌ موضوع‌ فيلم‌ مورد توجه‌ همگان‌ قرارگيرد ،من‌ فقط مي‌خواستم‌ يك‌ فيلم‌ عشقي‌ بسازم‌. بنت‌ ميلر، هر چند سال‌ يكبار نامزد شدن‌ (بنت‌ ميلر) به‌ خاطر جايزه‌ اسكاربهترين‌ كارگرداني‌ فيلم‌ (كاپوتي‌) او را در رديف‌بهترين‌ فيلمسازان‌ هاليوود قرار داده‌ است‌. اين‌ مستند ساز 38 ساله‌ فارغ‌ التحصيل‌ مدرسه‌فيلمسازي‌ دانشگاه‌ نيويورك‌ است‌. ميلر با مستندسفر در سال‌ 1988 استعداد خود را نشان‌ داد.بنت‌ ميلر سازنده‌ فيلمهاي‌ تبليغاتي‌ نيز مي‌باشد.فيلمنامه‌ كاپوتي‌ درباره‌ 6 سال‌ از زندگي‌ (ترومن‌كاپوتي‌) نويسنده‌ آمريكايي‌ است‌. كاپوتي‌ جايزه‌ بهترين‌ فيلم‌ اول‌ را از انجمن‌منتقدان‌ فيلم‌ نيويورك‌ دريافت‌ كرد. او مي‌گويد: فيلم‌ بعدي‌ مرا چند سال‌ ديگر خواهيد ديد... پل‌ هگيس‌ او با كارگرداني‌ فيلم‌ تصادف‌ (Crash) نامزددريافت‌ جايزه‌ اسكار بهترين‌ فيلم‌ شده‌ است‌. اومتولد كانادا و 52 ساله‌ است‌ و كارش‌ را با نوشتن‌فيلمنامه‌هاي‌ كمدي‌ در سال‌ 1970 آغاز كرد وتاكنون‌ بيش‌ از 30 سريال‌ نوشته‌ است‌. وي‌ در سال‌ گذشته‌ هم‌ فيلم‌نامه‌ دختر ميليون‌دلاري‌ را نوشته‌ بود كه‌ جايزه‌ اسكار را گرفت‌.درسال‌ 2000 هگيس‌ تصميم‌ گرفت‌ تلويزيون‌ رارها كند و وارد سينما شود، از اين‌ رو شروع‌ به‌نوشتن‌ فيلمنامه‌ تصادف‌ كرد كه‌ درباره‌ تعصبات‌نژادي‌ در آمريكا مي‌باشد. او اين‌ فيلم‌ را درسال‌2003 تهيه‌ و كارگرداني‌ كرد و ترانه‌اي‌ هم‌ براي‌آن‌ تصنيف‌ كرد. تصادف‌ در سال‌ 2004درجشنواره‌ تورنتو به‌ نمايش‌ درآمد. وي‌ در اين‌فيلم‌ از تعصبات‌ پوچ‌ آمريكايي‌ها حرف‌ به‌ ميان‌آورده‌ است‌. او مي‌گويد: آمريكايي‌ها عادت‌دارند، مرتب‌ آدم‌ها را توصيف‌ كنند آنها را براساس‌ لباس‌، رنگ‌ پوست‌، چشم‌ و ابرو داوري‌كنند... من‌ از اين‌ حركت‌ متنفرم‌ و سعي‌ كردم‌ درفيلم‌ به‌ اين‌ مسائل‌ بپردازم‌. dokhtare_paizi Tuesday 26 June 2007-1, 01:05 AM ممنون خسته نباشی عزیز spring Tuesday 26 June 2007-1, 08:53 PM بسياري‌ از زنان‌ و مردان‌ سراسر دنيا، بازي‌زيباي‌ ستاره‌هاي‌ هاليوود را در فيلم‌هاي‌ جذاب‌مي‌بينند و ناخودآگاه‌ شيفته‌ اين‌ بازيگران‌مي‌شوند. اكثر آنها شهرت‌ و زيبايي‌ اين‌ بازيگران‌را مي‌بينند و غبطه‌ مي‌خورند و مي‌گويند، اي‌كاش‌ ما جاي‌ آنها بوديم‌. اما آيا واقعا اين‌ ستاره‌هادر زندگي‌ شخصي‌شان‌ هم‌، به‌اين‌ شكل‌انسان‌هايي‌ موفق‌ و خوشبخت‌ هستند، آيا واقعاشهرت‌، زيبايي‌ و ثروت‌ خوشبختي‌ مي‌آورد. وقتي‌ انسان‌ كنكاش‌ در زندگي‌ خصوصي‌ اين‌افراد مي‌كند، مي‌بيند نه‌ تنها اين‌ عوامل‌ باعث‌خوشبختي‌ اين‌ افراد نشده‌، بلكه‌ شايد يكي‌ ازعوامل‌ از هم‌ پاشيدگي‌ و شكست‌ در زندگي‌زناشويي‌ آنها نيز مي‌باشد. ما قصد داريم‌ اين‌شماره‌ به‌ اين‌ شكست‌ها بپردازيم‌. هيو‌ گرانت ‌يكي‌ از ستاره‌هاي‌ هاليوودمدت‌ نسبتا طولاني‌ با «اليزابت‌ هورلاي‌» زندگي‌كرد، همسر وي‌ اليزابت‌ هورلاي‌ يك‌ بچه‌ هم‌ ازميلياردر آمريكايي‌ «استيوبينگ‌» دارد. اما هيچ‌ كدام‌ از اين‌ زندگي‌ها دوام‌ نداشت‌ وهر دو به‌ جدايي‌ انجاميد. اين‌ در شرايطي‌ است‌كه‌ چندي‌ پيش‌ سخن‌ از ازدواج‌ كيدمن ‌ با بينگ‌ برزبان‌ها جاري‌ بود كه‌ در نهايت‌ آنها هم‌ از يكديگرجدا شدند. اما پرعمرترين‌ ازدواج‌ هاليوودي‌ مربوط به‌ازدواج‌ تام‌ كروز و نيكول‌ كيدمن‌ بود كه‌ آن‌ هم‌سرانجام‌ به‌ جدايي‌ ختم‌ شد. پس‌ از اين‌ جدايي‌ تام‌ كروز مدتي‌ با «پنه‌ لوپه‌كروز» اسپانيايي‌ نامزد بود، كه‌ اين‌ رابطه‌ هم‌ پس‌از دو سال‌ به‌ جدايي‌ انجاميد. هم‌اكنون‌ پنه‌ كروزبا متئومك‌ نايگي‌ ديده‌ مي‌شود. شايد شما باور نكنيد كه‌ عده‌اي‌ از زنان‌ متاهل‌در آرزوي‌ يك‌ زندگي‌ عاشقانه‌ با بعضي‌ ازستاره‌هاي‌ مرد هاليوود هستند ! ‌«گيزله‌ بوندشن‌» يكي‌ از اين‌ زناني‌ است‌ كه‌ درعشق‌ «لئوناردو دي‌كاپريو» به‌ سرمي‌برد و واقعامعلوم‌ نيست‌ چه‌ چيز او برايش‌ جذاب‌ بوده‌ است‌،شايد بازي‌ خوبش‌ و شايد هم‌ قيافه‌اش جدايي‌ با بي‌ رحمي‌ تمام‌ «هالي‌ بري‌» يكي‌ ديگر از ستاره‌هاي‌ زن‌هاليوود است‌ كه‌ به‌ وسيله‌ همسرش‌ فريفته‌ وعاقبت‌ از او جدا مي‌شود و همسرش‌ چنين‌ اعلام‌مي‌كند كه‌ من‌ اجبارا اين‌ مدت‌ او را تحمل‌ كردم‌.يكي‌ ديگر از زوج‌هاي‌ هاليوودي‌ «جودلاو» و«سينا ميلر» مي‌باشند. جودلاو در يكي‌ ازاجراهاي‌ خودش‌ با «ساديه‌ فروست‌» همسراولش‌ آشنا شد و با او ازدواج‌ كرد و از او سه‌ بچه‌هم‌ دارد، اما بعد از مدتي‌ در يكي‌ ديگر ازفيلم‌هايش‌ با خانم‌ ديگري‌ به‌ نام‌ «سينا ميلر» آشناشد. بعد از آشنايي‌ با سينا ميلر، همسر اولش‌ دلش‌ رازد و با بي‌رحمي‌ تمام‌ و بدون‌ دليل‌ از ساديه‌فروست‌ جدا شد. وي‌ از سينا خواستگاري‌ كرد كه‌بازتاب‌ گسترده‌اي‌ در مطبوعات‌ جهان‌ داشت‌. آنها در كريسمس‌ گذشته‌ طي‌ مراسم‌ با شكوهي‌باهم‌ ازدواج‌ كردند. جودلاو در لندن‌ ازگرانقيمت‌ترين‌ جواهر فروشي ‌ يك‌ حلقه‌ به‌ قيمت‌29000 يورو براي‌ همسر جديدش‌ خريد، اماهمين‌ چند وقت‌ پيش‌ بود كه‌ مطبوعات‌ نوشتند، حتي‌ اين‌ حلقه‌ گرانقيمت‌ هم‌ نتوانست‌ خوشبختي‌اين‌ زوج‌ را تضمين‌ كند و از قرار جودلاو از بودن‌در كنار اين‌ همسرش‌ هم‌ احساس‌ خوشبختي‌نمي‌كند و به‌ دنبال‌ همسر مناسب‌تري‌ براي‌ خودمي‌گردد. در بين‌ بازيگران‌ هاليوودي‌ زناني‌ به‌ چشم‌مي‌خورند كه‌ در طول‌ يك‌ هفته‌ ميليون‌ها دلاردرآمد دارند، اما يك‌ روز، از زندگي‌ در كنارهمسر خود راضي‌ نيستند و مدتي‌ پس‌ از ازدواج‌خانه‌ و زندگي‌ خود را ترك‌ مي‌كنند. به‌ مانند جوليا رابرتز و كيمبر سوترلند كه‌ درازدواج‌هاي‌ اول‌شان‌ ناكام‌ بودند. گرچه‌ هستند در كنار اين‌ زنان‌ ستاره‌هاليوودي‌، مرداني‌ كه‌ روزانه‌ چندين‌ نامه‌ عاشقانه‌از سراسر دنيا دريافت‌ مي‌كنند، اما با بي‌رحمي‌ ازهمسر خود جدا شده‌ و به‌ زودي‌ او را فراموش‌مي‌كنند و به‌ سراغ‌ فرد ديگري‌ مي‌روند. براي مثال نيكولاس كيج بعد از جدايي‌ از «ليزا ماريا پريسلي‌» با يك‌خانم‌ پيش‌ خدمت‌ آشنا شد و با او ازدواج كرد‌. «بن‌ افلك‌» هم‌ جديدا از «جنيفر لوپز» جداشده‌ و علت‌ جدايي‌ خود را اين‌ طور بيان‌ كرده‌است‌ كه‌ يك‌ شريك‌ زندگي‌ خوب‌ بايد فوق‌العاده‌زيبا باشد، لوپز پس‌ از سومين‌ جدايي‌ با مارك‌آنتوني‌ خواننده‌، ازدواج‌ كرد. جدايي‌ براد پيت‌ از انيستون‌ اما خبري‌ كه‌ در ماه‌هاي‌ اخير بازتاب‌ زيادي‌داشت‌، جدايي‌ برادپيت‌ از جنيفر انيستون‌ بود كه‌بسيار بي‌مقدمه‌ صورت‌ گرفت‌ و مطبوعات‌ نوشتندكه‌ پيت‌ بدون‌ مقدمه‌ جنيفر را طلاق‌ داد تا با«آنجلينا جولي‌» ازدواج‌ كند. «مليزا ماتيسون‌» هم‌ بعد از 18 سال‌ زندگي‌مشترك‌ با «هريسون‌ فورد» به‌ خاطر وارد شدن‌مرد ديگري ‌ در زندگيش‌ همسرش‌ را رها كرد و72 ميليون‌ يورو هم‌ از اين‌ بابت‌ به‌ جيب‌ زد. انسان‌ با شنيدن‌ اين‌ خبرها واقعا احساس‌ بدي‌در مورد ستارگان‌ هاليوود پيدا مي‌كند. آنها درازدواج‌ها و روابط زناشويي ‌ خود فقط به‌ آرامش‌،آسايش‌ و رفاه‌ خود فكر مي‌كنند، آنها خودشان‌هم‌ نمي‌دانند به‌ دنبال‌ چه‌ هستند؟ خبرنگار Bunteمي‌نويسد: معمولا زندگي‌هايشان‌ باشكست‌ مواجه‌ مي‌شود و مدام‌ از اين‌ شاخه‌ به‌ آن‌شاخه‌ مي‌پرند. آيا با وجود اين‌ همه‌ ضعف‌ وجنايت‌هاي‌ عشقي‌، ما بازهم‌ به‌ طور مطلق‌ اين‌ستاره‌ها را دوست‌ خواهيم‌ داشت‌ و الگوي‌زندگي‌ خود قرار خواهيم‌ داد؟ با توجه‌ به‌ بررسي‌هايي‌ كه‌ توسط روان‌ شناسان‌انجام‌ شده‌، اكثر ستاره‌هاي‌ هاليوود در زندگي‌شخصي‌شان‌ موفقيت‌ و محبوبيت‌ جلوي‌ دوربين‌را ندارند، آنها با توجه‌ به‌ اين‌ موضوع‌ به‌ اين‌ نتيجه‌رسيده‌اند كه‌ وقتي ‌ در زندگي‌ «عشق‌ واقعي‌»وجود نداشته‌ باشد، ازدواج‌ دوام‌ نخواهدداشت‌. حتي‌ با وجود ثروت‌، شهرت‌، زيبايي ‌ وتمامي‌ امكانات‌ زندگي‌...در بيشتر هاليوودي‌هااين‌ مشخصه‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد، ازدواج‌هاي‌بي‌اساس‌ و زندگي‌هاي‌ سست‌ و بي‌پايه‌ كه‌ از آن‌به‌ عنوان‌ جنايات‌ عشقي‌ نام‌ مي‌برند... البته‌ در اين‌ فهرست‌ بايد به‌ نام‌هاي‌ چون‌«بريتني‌ اسپيرز» با ازدواج‌ يك‌ روزه‌ خود، شارون‌استون‌، مدونا، اليزابت‌ تيلور و... اشاره‌ داشت‌ كه‌البته‌ در اين‌ بين‌ زندگي‌ زناشويي‌ «كاترين‌زتاجونز» و «مايكل‌ داگلاس‌» به‌ يك‌ زندگي‌ موفق‌تبديل‌ شده‌ است‌، كه‌ بايد ديد در آينده‌ چه‌عاقبتي‌ خواهد داشت‌. به‌ هر حال‌ در جهان‌ غرب‌ و در جامعه‌ هنري‌آن‌ جا اين‌ مسائل‌ به‌ وفور ديده‌ مي‌شود كه‌ به‌نوعي‌ ريشه‌ در سنت‌ و فرهنگ‌ آنان‌ دارد، زماني‌كه‌ يك‌ زن‌ و مرد سال‌ها با يكديگر زندگي‌ مي‌كنندو حتي‌ فرزند هم‌ دارند، اما با يكديگر ازدواج‌رسمي‌ نكرده‌اند، بالطبع‌ اين‌ نوع‌ ازدواج‌ها درهاليوود ديگر امري‌ عادي‌ بايد باشد كه‌ تا به‌ امروزبه‌ همين‌ شكل‌ هم‌ بوده‌ است‌. tehrandata Wednesday 27 June 2007-1, 03:51 PM داستان فیلم آنچه در فیلم می گذرد داستانی است بر محور ایستادگی 300 بادی گارد شخصی لئونیداس - شاه اسپارت – روبروی سپاه یک میلیون نفری ایران ، و متوقف ساختن سپاه ایران به مدت سه روز . راوی فیلم در ابتدا توضیحاتی در مورد بزرگ شدن مردهای اسپارتی می دهد و سختی هایی را که آنها می کشند تا بزرگ شوند نشان می دهد ، توضیحات راوی با بزرگ شدن یک پسر همراه است که در انتها مشخص می شود کسی که بزرگ شدنش به رویت بیننده رسیده لئونیداس است . وی پس از بازگشت از کوه و بیابان و جنگل ، یک روزه پادشاه می شود ، احتمالا پس از 3 ماه یا 3 سال ، سفرایی از ایران به اسپارت می آیند و به اسپارت می گویند یا تسلیم شو و یا آماده جنگ باش . که پادشاه اسپارت بر خلاف اصول دموکراسی ( که در فیلم سمبل یونان است ) سفرای ایران را می کشد . با این کار اسپارت جنگ را برای اسپارت می خرد ، نکته جالب آن است که لئونیداس تمامی تلاش خود را برای جنگ با ایران می کند و نزد الهه ای می رود که اجازه جنگ را بگیرد اما طبق معمول سینمای هالیوود عوامل خشایارشا الهه جنگ یونان را خریده اند و وی دستور تسلیم شدن را می دهد . لئونیداس که نمی تواند اجازه جنگ را بگیرد با 300 بادی گاردش به پیشواز سپاه خشایارشا می رود تا در راه حفاظت از آزادی و دموکراسی یونان و سرتاسر اروپا ( که معلوم نیست در کجای تاریخ قدیم نقش داشته اند ) شهید شود . در این راه از شهری می گذرد که سپاه ایران آن را با خاک یکسان کرده است . و تنها یک کودک زخمی زنده مانده که با بردن نام گارد جاوید خشایارشا در آغوش لئونیداس جان می دهد . نکته بسیار جالب آن جاست که وقتی 300 اسپارتی به جلوتر می آیند سپاه ایران را می بیند و هیچ معلوم نیست که سپاهی که به جلو آمده به چه منظوری عقب نشینی کرده ، به هر روی اسپارتی ها در راه رسیدن به ارتش ایران ابتدا غرق شدن ناوگان دریایی ایران را مشاهده می کنند و سپس سپاه پیشدار ایران را مشاهده می کند که از شهرهای سر راه باج می گیرد که خشایارشا آنها را با خاک یکسان نکند در این راه ، این پیشدار که وصف ظاهرش زننده اش لازم نیست ، با اسپارتی ها برخورد می کند و اسپارتی ها او را ادب می کنند . سپس فیلم لحظه برخورد اولیه اسپارتی ها با ایرانی ها را نشان می دهد که اسپارتی ها سربازهای از جنگ هیچ چی نفهم ایرانی را قلع و قمع می کنند . و بعد سپاه پشتیبان است که نابود می شود و کوهی از سربازهای تلف شده ایرانی ایجاد می شود ، این گونه است که روز اول به پایان می رسد و در پایان روز سربازهای نیمه جان ایرانی توسط اسپارتی ها کشته می شوند . ( البته با دموکراسی کامل برای نجات یافته گان ) در روز بعد ارتش میلیونی ایرانی که از پس 300 نفر بر نیامده مجبور است از گارد جاوید استفاده کند که معمولا بر اساس جنگ های ایران در قلب سپاه هستند و تا لحظه آخر وارد جنگ نمی شوند ، البته این سپاه دارای غول های بی شاخ و دمی هستند که تشنه خون انسان ها هستند و یکی از همین غولها می رود که لئونیداس را بکشد اما لئونیداس که قهرمان داستان است ، سر این غول بی شاخ و دم را از تنش جدا می کند ، پس از آن گارد جاوید که از کشتن این 300 نفر بر نمی آید فیل های ایرانی هستند که به پیش می آیند و البته به ته دره می افتند . روز دوم که تمام می شود اگر درست به خاطر بیاورم خشایارشا به پیش می آید تا با لئونیداس صحبت کند ، که البته لئونیداس او را به جنگ دعوت می کند و می گوید ما پاسدار دموکراسی و آزادی غرب هستیم و حاضریم در این راه بمیریم . البته ممکن است در روز اول با خشایارشا ملاقات کرده باشد ، چون این نقد را با تفاوت 4 – 5 روز از مشاهده فیلم می نویسم ممکن است فراموش کرده باشم بهرحال این گفتمان است که پیام فرانک میلر را مبنی برایستادگی اسپارتی ها بیان می کند . در روز بعد هم هیولاهای ایرانی با کرگدن های خود به اسپارتی ها حمله ور می شوند که این کرگدن نرسیده به اسپارتی ها بر روی زمین می افتد ، پس از آن نوبت به جادوگرهای ایرانی می رسد که به سمت اسپارتی ها نارنجک پرتاب می کنند . و البته طبق معمول لئونیداس قهرمان تمامی نارنجک های ایرانی را نابود می کند و بدین ترتیب روز سوم هم به پایان می رسد . به هر روی در روز چهارم و پس از توقف سه روزه ارتش ایران که از پس 300 نفر بر نیامد به یاری یک پیرمرد گوژپشت اسپارتی ( که در روز اول به نزد لئونیداس رفته و لئونیداس به علت اینکه او نمی تواند قدش را راست کند از پذیرش وی در ارتش 300 نفره اش معذور است ، ) و با وعده زن های روسپی و البته یک دست لباس ارتش ایران ، با راهنمایی وی تعدادی از سپاهیان گارد جاوید را به پشت 300 اسپارتی می فرستد تا آنها محاصره شوند ، نکته جالب آنکه در این روز خشایارشا سوار بر یک مرکب بزرگ و عظیم وارد میدان جنگ می شود و سفیر صلح و دوستی ایران مثل همیشه قبل از نبرد ، نزد لئونیداس می رود و به او می گوید صلح کن تا اسپارت متعلق به تو باشد و یونان تابع تو باشد ، فقط باید تحت نظارت شاه ایران باشی که لئونیداس ابتدا قبول می کند ولی در چند ثانیه یاد خاطراتش می افتد و نظرش عوض می شود و با یک فرمان ، شخصی از پشت وی سفیر ایران را به قتل می رساند و لئونیداس نیزه خود را به سبک قهرمانان المپیک به سمت خشایارشا پرتاب می کند و خشایارشا که منتظر است تا این نیزه به او اصابت کند منتظر می ماند تا این نیزه گوشه لبش را پاره کند . پس از آن در کمتر از 15 ثانیه سپاه 300 نفری اسپارتی نابود می شود . البته فیلم یک جریان انحرافی دارد که همسر لئونیداس آن را پیش می برد و کلیت آن بر محور حمایت های وی از لئونیداس و همراه ساختن ارتشی است که الهه جنگ آنها را از جنگ محروم کرده این زن در این راه و بر پایه اصول دموکراسی غرب مانند یک روسپی عمل کرده و با فرمانده ارتش همخوابگی می کند البته روز بعد در مجلس مشخص می شود که این فرمانده نوکر دربار ایران بوده چراکه وقتی در مجلس همسر لئونیداس وی را به قتل می رساند از جیب وی دریک های هخامنشی که با تصویر خشایارشا مزین شده ، بیرون می ریزد و مجلس متقاعد می شود که سپاه را به جنگ با ارتش ایران بفرستد و صحنه آخر فیلم ارتش هزاران نفری یونان را به سرکردگی مورخی که لئونیداس فستاده نشان می دهد که برای رزم با ارتش ایران آماده شده اند . نقد فیلم در زیر به نکاتی اشاره می شود که از لحاظ تاریخی مشکل دارند . اصولا ایرانی ها ماند لشکر بربرها نشان داده شده اند و در مجلس اسپارت علنا ایرانی ها بربر خطاب می شوند . از تعریف چهره پلشت ایرانی ها که شباهت به هر چیزی بجز آدمیزاد داشت خودداری می کنم . لباس ارتش ایران بد طراحی نشده بود ( ارتش پیاده نظام ) اما کلاه آنها بیشتر یادآور اعراب مسلمان بود و با استفاده از فیلم برداری هوشمندانه چیزی که بیشتر به نظر بیننده می آید عرب بودن ارتش است نه ایرانی بودن آنها . گارد جاوید که درواقع تنها ارتش منظم ایران بوده ( ارتش 10 هزار نفری شاهنشاهی ) ارتش ارواح نامیده می شود . جادوگران یهودی که به خشایارشا خدمت می کنند دقیقا یادآور ساحرهای فیلم ده فرمان هستند و گویا کارگردان قصد دارد بیننده را متوجه سازد که ارتش ایران از ایرانی خالی بوده و تمامی اشخاص مهم در ارتش غیر ایرانی بودند ، حتی لباس جادوگر ها که مجهز به نارنجک بودند مانند لباس کاهن های یهودی است و صحنه پرتاب نارنجک ها شما را بیشتر یاد چهارشنبه سوری فعلی خواهد انداخت تا صحنه جنگ یک ارتش . ( این هم نتیجه به تمسخر گرفتن جشن چهارشنبه سوری توسط خودمان ) اسپارت در فیلم به قدری مهم نشان داده شده که بیننده در صورت نداشتن اطلاعات فکر میکند خود یونان است ، اصولا از لحاظ تاریخی و بر اساس گفته هرودوت و گزنفون ، یونان شامل 11 کشور بود و هیچ کشور واحدی وجود نداشت و اسپارتی ها فقط و تنها فقط جزو سربازهای قوی و ملبس بودند ، این اسپارتی ها حتی آن قدر قدرت نداشتند که سرتاسر یونان را فتح کنند و کشوری یکپارچه ایجاد کنند ، اما در فیلم مضهر قدرت سرتاسر یونان معرفی می شوند و حتی در چندجا یونان معرفی می شود . و حتی برای تمامی یونان تصمیم می گیرند . توجه داشته باشید که اصولا چیزی که در تمامی 11 کشور تابع آتن مهم بوده خود آتن بوده و آتن است که یونان خطاب می شده و حتی خود آتن همیشه با لفظ آتن خوانده میشده و نه یونان . حتی خشایارشا برای جنگ و آرام کردن آشوبی آمده که در آتن حکمفرماست و نه اسپارت . چند کشور از ملل یونان که با خشایارشا صلح می کنند و آتنی ها هم که شهر را خالی می کنند ، حال آنکه این 300 نفر از کجا سه روز خشایارشا را معطل می کنند نا معلوم است و اصلا معلوم نیست این 300 قهرمان که می توانند یک میلیون نفر را سه روز متوقف کنند چرا به یکباره و ظرف کمتر از 15 ثانیه نابود می شوند . پیرمردی که در فیلم نشان داده شده و دروازه شهر را می گشاید ، در داستان واقعی لشکر خشایارشا را از کوه عبور می دهد اما در فیلم معلوم نیست این لشکر همراه پیرمرد چه می شود و فقط چند تصویر کوتاه از ارتش گارد جاوید نشان داده می شود که به دنبال او هستند و بعد نیست می شوند . در روز سوم اسپارتی ها که بالاخره یکی دو نفری کشته داده اند یک نماینده برای بیان اتفاقات رخ داده به اسپارت می فرستند ، توجه داشته باشید که این شخص درواقع مورخ داستان 300 اسپارتی است ، معلوم نیست پس از بازگشت وی باقی داستان از زبان چه کسی جز فرانک میلر نقل شده است . مرکب خشایارشا در روز سوم با استفاده از سر ستون های پارسه ( تخت جمشید ) تزیین شده که نشان می دهد فرانک میلر حتی یک ثانیه هم در این مورد تحقیق نکرده است ، چراکه سر ستونی که در این مرکب استفاده شده ، فقط در پارسه یافت شده و اثبات شده که این سر ستون در هیچ کجای قصرهای پارسه استفاده نشده و گویا مورد قبول پادشاه قرار نگرفته بوده ، اما کارگردان فیلم از این سرستون در مرکب شخصی پادشاه استفاده می کند . معلوم نیست در کجای تاریخ زخمی شدن خشایارشا در این جنگ یاد شده است . دریک هایی که از جیب فرمانده ارتش اسپارت بیرون می ریزد تصویر خشایارشا را بصورت کاملا واضح و مشخص نشان می دهد که به سبک سکه های جدید اروپایی ضرب شده است نشان می دهد ( منظور تصویر بزرگ خشایارشا در وسط سکه است مثل ملکه های انگلیس و غیره ) ، اصولا هر انسان نادانی می داند که دریک هخامنشی در مزان خشایارشا به سبک دریک داریوش با تصویر یک کماندار در وسط ضرب میشد که این کماندار پادشاه نبوده و بعلت ارزش سربازهای ایرانی تصویر آنها بر روی سکه ضرب میشده ، اما سکه در فیلم معلوم نیست به چه دلیلی جز غالب بودن فرهنگ یونان و صدور سکه از یونان به ایران ، بدان شکل ضرب شده است . نکته بسیار جالبی در فیلم وجود دارد و آن قلیان خشایارشا است باز هم برای بیشتر عرب نشان دادن ایرانی ها ، نکته دیگر نشان دادن زن های همجنس باز ایرانی است که بیشتر به روسپی های آمریکایی شباهت دارند . از نکاتی که حائز اهمیت است فیلم بردرای فیلم است که به نظر بنده از سایر عناصر فیلم نمود بیشتری داشت و هر جا کارگردان می خواهد چیزی را برجسته کند بجای اینکه از فیلمنامه کمک بگیرد از هنر فیلم برداری استفاده میکند . داستان بر اساس واقعیت در زیر داستان نبرد خشایارشا با آتن را مطالعه می فرمایید که دو سال گذشته و در سه مطلب در تارنما نوشته شده بود . پس از اينکه خشايارشا وارد آتن شد اردوگاه خود را در خارج از آتن قرار داد . وي مي دانست که يونانيان در پلوپونز واقع در جنوب يونان يک ارتش دارند و پيش بيني مي کرد که ممکن است آن ارتش به آتن بيايد و وي را در آن شهر محاصره نمايد. اين بود که ارتش ايران را در خارج از آتن متمرکز کرد که اگر ارتش يونانيان آمدند ارتش او در داخل کشور محاصره نشود . خود خشايارشا بعد از ورود به شهر در عمارت پوله ته ريوم يعني عمارت مجلس سناي آتن منزل کرد . گارد جاويد که گارد مخصوص پادشاه بود نيز در همين عمارت جاي گرفت . روزي که ارتش ايران وارد آتن شد در آن ضهر حتي يک نفر هم به چشم نمي خورد ، اما عمارت بزرک آکروپل پر از جمعيتي بود که به آن پناه برده بودند تا الهه آتنه که خداي آتن بود از آنها محافظت کند و همين طور هم شد و خشايارشا امر کرد که مزاحم آنها نشوند . آنهايي که در آکروپل جمع شده بودند کساني بودند که نتوانستند خود را از آتن دور کنند بعضي از آنها بر اثر فقدان وسيله نقليه و بعضي بعلت نداشتن بضاعت در معبد بزرگ بست نشسته بودند به اين اميد که الهه اتنه آنها را خواهد رهانيد و بعلت اينکه خشايارشا به براي اديان ساير ملل احترام قايل بود از حمله به آکروپل و کساني که در آن بودند خودداري کرد و چون مي دانست که آنهايي که در آکروپل نشسته اند از حيث خواربار دچار مضيقه خواهند شد ، به آنها آزادي داد که از آنجا خارج شوند و براي خود غذا تهيه کنند . در تواريخ اروپا نشته شده که خشايارشا آتن را ويران کرد . اين نوشته صحيح نيست . و پادشاه ايران قلعه آکروپل را ويران کرد نه معبد آکروپل را . قلعه آکروپل که دژي بود جنگي به امر خشايارشا ويران شد ، ايم دژ بالاي تپه آکروپل به نظر مي رسيد و آن قلعه را پي زيس ترات بنا نمود . آتن شهري بود بلادفاع ، يعني شهري که براي حفظ آن نجنگيده بودند و در آن زمان هم هرگز شهرهاي بلادفاع را ويران نمي کردند . در تواريخ اروپانوشته شده که خشايارشا بعد از ورود به آتن آن شهر را به جبران شهر سارد پايتخت ليدي که يونانيان سوزانيده بودند ، سوزانيد و ويران کرد و اين اشتباه يا تعمد بايد اصلاح شود . خشايارشا در آتن جز دژ جنگي آکرپل و ديوار شهر که اطراف آتن بود چيزي را ويران نکرد و روزي که ايرانيان از شهر رفتند تمام عمارت بزرگ شهر باقي بود و آتن را خود يونانيان در جنگ داخلي که از سال 431 تا 404 ق.م طول کشيد و به جنگ هاي پلوپونز معروف بود ويران کردند و هرکسي که در اين باره ترديد دارد بايد تاريخ توسيديد را بخواند . توسيديد اسم جنگهاي داخلي يونان را پلوپونز گذاشته است و آن جنگها از سال 431 ق.م شروع شد يعني 50 سال پس از مراجعت ايرانيان .توسيديد صديق ترين مورخ يونان است و خود او در جنگهاي پلوپونز شرکت داشته است و وقايع آن جنگها را تا سال 411 ق.م نوشته و دنبال وقايع آن جنگ ها از طرف گزنفون در کتابي به نام هله نيک يعني يونانيان نوشته شده است و وقايع جنگ به سال 404 ق.م ختم مي شود . آتن پايتخت يونان در آن جنگها که بين خود يونانيان در گرفت ويران شد ، اما نه بطور کلي و انصاف نيست که ويراني آتن را به حساب ايرانيان بگذارند . ايران در جنگهاي داخلي يونان دخالتي نداشت مگر بطور غيرمستقيم و اسپارت با نيروي طلايه ايران در آن جنگها با آتن مي جنگيد . واقعيت تاريخي اين است که خشايارشا رفته بود تا اينکه آتن را ويران کند اما شجاعت يونانيان در دو جنگي که با وي داشتند خيلي در پادشاه ايران موثر واقع گرديد . از آن گذشته خشايارشا و سربازان ايراني که با وي به آتن رفتند متمدن بودند با مفهوم واقعي اين کلمه . آنها شهرنشين به شمار مي آمدند و به آباداني علاقه داشتند و عمارت زيبا را مي پسنديدند و خشايارشا که تا آن روز هنوز مشغول ساختن کاخ پارسه يا همان تخت جمشيد بود ( کاخي که داريوش بزرگ ساختن آن را آغاز کرد ) به خود اجازه نمي داد که عمارت زيباي آتن را ويران کند . توسيديد ميگويد در روز سوم بعد از اينکه خشايارشا وارد آتن شد ، جار زد که هر کس از آتن رفته مراجعت کند و بداند که مال و جانش محفوظ است و چون مردم بي بضاعت و بي دست و پا که در آتن بودند غذا نداشتند و در شهر اذوقه به دست نمي آمد ، خشايارشا گفت که از گندم ارتش ايران به آنها بدهند که براي خود نان طبخ کنند و در روز پنجم بعد از ورود ايرانيان به آتن دکانهاي نانوايي به کار افتاد و شهر آتن وضع جنگي خود را از دست داد . در روز دهم بعد از ورود ايرانيان به آتن خشايارشا براي ديدن آکروپل رفت و حتي به خدام معبد الهه بزرگ آتن انعام داد . اسناد تاريخي نشان مي دهد که ده روز بعد از ورود ارتش ايران به آتن در محله سراميکم چند کارگاه سفال سازي و در محله کولي توس چند کارگاه فلز سازي به کار افتاد و باز از اسناد تاريخي فهميده مي شود که ده روز بعد از ورود ارتش ايران به آتن از داخل خانه هاي آتن صداي چنگ به گوش مي رسيد . اين اسناد تاريخي گواهي مي دهد که آتن به دست خشايارشا ويران نگرديد چون اگر ويران مي شد ، پادشاه ايران به معبد آکروپل نمي رفت و دکانهاي نانوايي و کوزه سازي و فلزسازي در شهر بکارنمي افتاد و زنهاي جوان چنگ نمي نواختند و در يک شهر ويران اگر هم دختري وجود داشته باشد حال آن را ندارد که چنگ بنوازد . يکي از خقايق ديگري که حتي هرودوت نتوانسته انکار کند احترامي است که ايرانيان به نواميس يونانيان گذاشتند و اين نکته را نبايد کوچک دانست . سربازان ايراني لااقل يک سال و به روايتي بيش از يک سال از زنهاي خود دور بودند و اکثر آنها جوان بشمار مي آمدند و در دوره اي از عمر بسر مي بردند که به اقتضاي طبيعت ، مرد بشدت متمايل به زن مي شود . زنهاي يونان هم بر اثر لااقل سيصد سال ورزش خوش اندام بودند و زيبايي داشتند ، معهذا ديده نشده که يک افسر يا سرباز ايراني به يک زن يوناني تعرض کند . در تمام تواريخي که يونانيان راجع به جنگهاي ايران و يونان نوشته اند ، حتي يکبار ديده نمي شود که نوشته باشند که يک افسر يا سرباز ايراني به يک زن يوناني تجاوز کرده باشد . در صورتي که در عرف قديم وقتي يک شب ارتش وارد کشوري مي شد همانطور که اموالملت مغلوب را متعلق به خود مي دانست زنهاي آن ملت را هم از آن خود مي دانست . اما ايرانيان دوره هخامنشي آنقدر مقيد به احترام نواميش بودند که هرگز به خود اجازه نمي دادند هنگام تهاجم به يک کشور به زنهاي ملت مغلوب تجاوز کنند . آنها مردها را اگر مقاومت مي کردند مي کشتند و اسير مي کردند ولي زنها را محترم مي شمردند و کتزياس طبيب و مورخ يوناني که مدتي بعد از ورود خشايارشا به آتن در دربار ايران خدمت مي کرد و بيست سال در ايران بسر برد نوشته است که در ايران زني روسپي وجود ندارد . دوره توقف کتزياس در ايران دوره اي بود که اخلاق عمومي نسبت به دوره آغاز هخامنشيان سست شد زيرا پادشاهاني که پس از داريوش بزرگ و خشايارشا بر اريکه قدرت نشستند ، خود چنان بي بند و بار بودند که نمي توانستند در مسائلي که مربوط به عفت مي شود سختگيري کنند معهذا حتي در آن زمان در ايران زن روسپي نبوده است . نکته ديگر که در تمامي تواريخ يوناني ديده مي شود عدم خشونت سلاطين هخامنشي نسبت به دشمناني بود که ابراز اطاعت مي کردند . در تمامي مدتي که خشايارشا در يونان بسر مي برد هر کس را که ابراز اطاعت کرد مورد عفو قرار داد و هر افسر و سرباز که تسليم مي گرديد از هرگونه مزاحمت مصون بود . اگر پادشاه ايران آتن را ويران کرد و خرابه هاي آن شهر جغد نشين شد، چرا قبل از خروج ارتش ايران از آتن قسمتي از سکنه آن شهر که مهاجرت کرده بودند مراجعت نمودند ؟ و آيا قابل قبول است که خانواده هاي با بضاعت آتني که به پلوپونز رفته بودند و در آنجا به راحتي و دور از خطر بربرها ( وحشي ها !! ) زندگي مي کردند ، جان و مال خود را بخطر بياندازند و به آتن مراجعت کنند تا در آنجا به قتل برسند و اموالشان به يغما برود و نواميسشان به دست ايرانيان برسد ؟ اين را هم خود يونانيان مي نويسند و مي گويند قبل از اينکه ايرانيان از آتن مراجعت کنند عده اي از سکنه شهر آتن به خانه هاي خود در آن شهر برگشتند . ذکر کلمه « خانه » در تاريخ گواهي مي دهد که حداقل تمامي آتن به دست خشايارشا ويران نشده بود وگرنه خانه اي باقي نمانده بود تا اينکه مردم بابضاعت آتن در آن سکونت کنند . آنچه تا اينجا راجع به ورود ارتش ايران به آتن گفتيم از تحقيق بي طرفانه پروفسور بارن انگليسي بود و ما هنگام نقل آن همه چيز را خلاصه کرديم که خوانندگان خسته نشوند (( لازم بذکر است اين مطالب را نويسنده کتاب گفته نه نويسنده وبلاگ ! )) و پروفسور بارن در تحقيق خود ، طوري آتن را هنگام ورود ارتش ايران نشان مي دهد که در بعضي از خيابانها نام خانه ها را نيز مي برد . اينک اجازه مي خواهيم که سطوري چند از نوشته هرودوت را راجع به ورود ارتش ايران به شهر آتن از نظر خوانندگان بگذرانيم . هرودوت مي گويد : "" وقتي وحشيان ( ! ) وارد آتيک شدند ، ديده بان ورود آن ها را به اطلاع آتن رسانيد و آنگاه که ارتش وحشيان به آتن نزديک گرديد ، شهر تخليه شده بود ، اما يک پادگان قوي در شهر وجود داشت و سربازان آن پادگان بر سرايرانيان سنگ باريدند و مانع از اين شدند که به ديوار آتن نزديک گردند و ارتش ايران چند روز مقابل آتن متوقف شد و نتوانست وارد شهر شود مگر بعد از اينکه آخرين سرباز مدافع ديوار شهر به قتل رسيد . انگاه ايرانيان وارد شهر شدند و خشايار پادشاه در عمارت مجلس سنا منزل کرد و ارتش او به معبد آکروپل رفت و تمام فقرايي را که به آن معبد پناهنده شده بودند به قتل رسانيد و آنگاه ايرانيان معبد آکروپل را مورد تاراج قرار دادند و هرچه داراي ارزش بود و نظيرش در دنيا وجود نداشت آتش زدند . چند روز بعد خشايارشا گفت يونانيان آزاد هستند که به آتن برگردند و به معبد آکروپل بروند و در آنجا براي آتنه الهه آن معبد قرباني کنند و علت صدور آن فرمان اين بود که خشايارشا خوابي ديد و از چپاول و سوزانيدن و ويران کردن معبد آکروپل پشيمان شد !! "" اين نوشته هرودوت تقريبا صد سال بعد از مرگ او به نظر اسکندر مقدوني رسيد و چون در آن موقع معبد آکروپل ويران بود ، آن جوان مقدوني يقين حاصل کرد که ايرانيان معبد آکروپل را آتش زدند و ويران کردند و براي اينکه انتقام بگيرد کاخ پارسه ( تخت جمشيد ) را بعد از اينکه مورد يغما قرار داد آتش زد و ويران کرد و به جرات مي توان گفت که اگر هرودوت اين نوشته را نمي نوشت کاخ پارسه در فارس سوزانيده نمي شد . در اين که معبد آکروپل از طرف خشايارشا مورد تاراج قرار گرفت ترديدي وجود ندارد و خشايارشا به سبک قوانين جنگ در آن زمان تصاحب اشياي گرانبهاي آن معبد را حق خود مي دانست ولي آن معبد را نسوزانيد و ويران نکرد . هرودوت باز هم از روي غرض نوشته است که جنگ آتن ، دو مرخله داشته يکي جنگ براي عبور از ديوار شهر و ديگري جنگ براي تصرف معبد آکروپل . دو جنگ اخير بيست روز طول کشيده و مدت بيست روز ارتش پنج ميليوني (!) ايران با يک مشت افراد بي بضاعت که نتوانسته بودند از آتن بروند و در معبد آکروپل مجتمع شدند پيکار مي کردند و بعد از غلبه تمام مدافعين را قتل عام نمودند ( ! ) . « پلوتارک » هم که با هرودوت پنج قرن فاصله زماني داشته و ناگزير روايات مربوط به ورود ارتش ايران را به آتن از مورخين يوناني بخصوص هرودوت گرفته جنگ آکروپل را بيست روز ذکر مي کند و آدمي متحير مي شود که چگونه يک ارتش بزرگ پنج ميليوني مدت بيست شبانه روز مقابل معبد آکروپل معطل شده و نتوانسته بر يک مشت افراد بي بضاعت و بي اسلحه که در آن معبد بودند غلبه نمايد . حتي اگر معبد آکروپل يک پادگان قوي براي دفاع داشت باز در ظرف مدت کوتاهي و شايد يک روز آن پادگان از پا در ي آمد و اگر قبول کنيم که ارتش عظيم خشايارشا مدت بيست روز مقابل آکروپل در داخل شهر آتن معطل شد آيا دليل بر اين نيست که پادشاه ايران نخواست اقدامي بکند که سبب ويراني آن معبد بزرگ و زيبا گردد ؟؟ هرودوت نتوانسته مراجعت آتني ها را به آن شهر انکار کند و تصديق نموده که خشايارشا به مردم شهر تامين داد و آنها به آتن مراجعت کردند . خشايارشا آکروپل را ويران نکرد ولي دو مجسمه از آن خارج نمو.د و به ايران برد که در کاخ پارسه ( تخت جمشيد ) نصب نمود و هر دو مجسمه از زمامداران سابق آتن بود . يکي به اسم « هارموويوس » و ديگري به اسم « آريستو گيتون » و آن دو مجسمه را با مفرغ ساخته بودند و آنقدر از لحاظ هنري زيبا بودند که خشايارشا نتوانست از آنها بگذرد و هر دو را به ايران برد و آن دو مجسمه تا پايان سلطنت هخامنشيان در کاخ پارسه ( تخت جمشيد ) بود و بعد از اينکه اسکندر ايران را اشغال کرد آن دو مجسمه را از آن کاخ خارج کرد و به يونان فرستاد تا اينکه در کاخ آکروپل نصب شود . امروز اين دو مجسمه هست ، ولي مجسمه هاي اصلي نيست و نمي دانيم مجسمه هاي اصلي که از ايران به آکروپل برگردانيده شد گرفتار چه سرنوشتي شدند . دو مجسمه اي که امروز ديده مي شود کپي است يعني آنها را از دو مجسمه اصلي کپي کردند . هرودوت مي گويد در حالي که خشايارشا معبد آکروپل را محاصره کرده بود و با مدافعين آن معبد مي جنگيد ، جنگ دريايي سالاميس در گرفت . اين نکته غير از جنگ بيست روزه معبد آکروپل صحت دارد و هنگامي که خشايارشا در آتن بود بين نيروي دريايي يونان و ايران در نزديکي جزيره سالاميس جنگ در گرفت . SAMIR Thursday 28 June 2007-1, 01:41 PM فيلم 300 فيلمي بود توهين آميز كه خيلي ها از جمله من رو بيدار كرد كه چي دور وبرم ميگذره ولي ما خودمون و بقيه ميدونن كه قديمي ترين تمدن مال ماست مهربان Saturday 21 July 2007-1, 03:25 AM سيلوستر استانوله:جاروكش قفس شيرها جنيفر لوپز:مشاور قضايي جنيفر انيستون:پيش خدمت رستوران براد پيت:يخچال حمل ميكرد بيل موري(كمدين آمريكايي):شاه بلوط مي فروخت رابي ويليامز:پانتوميم بازي مي كرد جك نيكلسون(بازيگر قديمي هاليوود):در پستخانه كار مي كرد دمي مور:در يك مغازه كرايه ظروف كار مي كرد بد نيست اينا رو هم بدونين: موسوليني(ديكتاتور ايتاليا):در روزنامه كار مي كرد بيل گيتس:پادو بود SAMIR Saturday 21 July 2007-1, 03:35 AM جالب بود ادامه بده arash_cool Tuesday 7 August 2007-1, 07:43 PM به نظر من این که کسی قبلا چه کاره بوده اصلا مهم نیست مهم این که الان موفق باشه! مهربان Tuesday 7 August 2007-1, 08:04 PM اين که بله .... ولي براي خيليها حتي منو شما شايد جالب باشه کسي که الان موفقه قبلا چطوري بوده و چطوري زندگي ميکرده .... Good_Girl Tuesday 7 August 2007-1, 09:33 PM خوب بود .... بازم بزار http://www.siscenter.com/Smiley/3.gif پدرخوانده Wednesday 8 August 2007-1, 09:31 AM مرسی خیلی خیلی جالب بود .. این رو هم اضافه میکنم.: جان تراولتا : رقاص! پدرخوانده Thursday 16 August 2007-1, 01:59 AM http://i13.tinypic.com/470prba.jpg آذر شیوا از دست فیلم سازان جوان به دانشگاه رفت و آدامس فروخت آذر شیوا از بازیگران مستعد دهه ی چهل سینمای ایران بود. او کارش را در سینما با فیلم آهنگ دهکده به کارگردانی مجید محسنی در سال ۱۳۴۰ آغاز کرد و پس از آن با بازی در فیلم هایی چون گذشت به کارگردانی فرج الله نسیمیان در سال ۱۳۴۱، آراس خان به کارگردانی ناصر ملک مطیعی در سال ۱۳۴۲، پرستو ها به لانه باز می گردند به کارگردانی مجید محسنی در سال ۱۳۴۲ خود را نشان داد. بیش تر در نقش زنان مظلوم و معصوم روستایی ظاهر شد، نقش هایی کلیشه ای که با همه ی کوششی که آذر شیوا به کار می بست نمی توانست استعداد او را نشان دهد، او در این فیلم ها، طبق معمول، زیر سایه ی مردان بود و آن چنان به چشم نمی آمد. آذر شیوا بعد از فیلم های ذکر شده، در فیلمی بازی کرد که در این فیلم از کلیشه ی زن روستایی خارج شد و نقش چابک تر و مفرح تری را به عهده گرفت. این فیلم، قهرمان قهرمانان به کارکردانی سیامک یاسمی در سال ۱۳۴۴ با محمدعلی فردین بود که با توفیق تجاری روبرو شد و باعث محبوبیت آذر شیوا گردید. این فیلم در واقع، پیش درآمد و نسخه ی تمرینی فیلم گنج قارون بود و پس از موفقیت گنج قارون بود که تیپ دختر پول دار به کلیشه ی فیلم های روز تبدیل شد و آذر شیوا به عنوان زوج هنری فردین در چند فیلم، همان نقش را تکرار کرد. فروزان هم در واقع همین تیپ دختر پول دار را بازی می کرد اما تفاوت آذر شیوا با فروزان در این بود که آذر شیوا از تن نمایی پرهیز کرد و کوشید که نقش را به درستی اجرا کند، اما نقش ها جای کار کردن نداشت و فیلم ها مبتذل و سهل انگار بود و کوشش های آذر شیوا ثمری نمی داد. آذر شیوا با بازی در ملودرام های اشک انگیزی چون سلطان قلب ها و روزهای تاریک یک مادر، روسپی، قاتلین هم می گریند، تمام کوشش خود را به کار بست تا کار متفاوتی را عرضه کند اما به طور کلی، این فیلم ها قابلیت لازم را نداشتند و تماشاگر نخبه را جلب نمی کردند. از اواخر دهه ی چهل، فیلم سازان جوان و نو اندیش، تحولی در سینمای ایران پدید آوردند. امید میرفت که آذر شیوا به خاطر استعدادی که در بازیگری داشت، جذب این جریان شود، اما فیلم سازان او را نادیده گرفتند. در واقع آذر شیوا آنچه را که داشت نمی خواست و آنچه را که می خواست نمی یافت. بنابراین نسبت به سینمای ایران عاصی شد و اعلام کرد که آدامس فروشی را به بازی در فیلم های ایرانی ترجیح می دهد. در ابتدا کسی ادعای او را جدی نگرفت، اما آذر شیوا به عنوان اعتراض به دانشگاه رفت و آدامس فروخت. در آن زمان، دانش جویان پیش قراول، کسانی بودند که با رژیم شاه مبارزه می کردند و آذر شیوا می خواست با یکی از مظاهر فرهنگی این رژیم مبارزه کند، او بر این باور بود که دانشجویان از او حمایت خواهند کرد، اما دانشجویان به آرمان های اجتماعی بزرگ تری می اندیشیدند!!! و آذر شیوا را جزئی از مجموعه ی منحط سینمای ایران می پنداشتند و به استهزا از کنار او گذشتند!!! ماجرای آذر شیوا به روزنامه ها کشیده شد و خبرنگاران، از اهالی سینمای ایران و از جمله تنی چند از فیلم سازان روشنفکر درباره ی این موضوع نظرخواهی کردند، اما آنان نیز حاضر به حمایت از آذر شیوا نشدند و حرکت او را نوعی بازی تبلیغاتی تلقی کردند. حرکت آذر شیوا تبلیغاتی نبود او به عهدی که با خود بسته بود وفادار ماند و سینمای ایران را رها کرد و رفت. ه

نوشته شده توسط حسین خوش اندام در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 12:40 | لینک ثابت |