تبليغاتX
با هر خريد مجموعه كره اي نامه عشق به همراه روانشناسي چهره را جايزه بگيريد با هر خريد مجموعه كره اي نامه عشق به همراه روانشناسي چهره را جايزه بگيريد يك محصول بخر و یک محصول جایزه ببر با هر خريد مجموعه كره اي نامه عشق به همراه روانشناسي چهره را جايزه بگيريد

يك محصول بخر و یک محصول جایزه ببر

فروشگاه نرم افزار و فیلم ...خرید اینترنتی و پستی يك محصول بخر و يك محصول جایزه انتخاب کن

آموزش هك موبايل(Hack To Mobile)

آموزش هك موبايل(Hack To Mobile)


 

این بسته آموزشی شامل بی نظیر ترین عنوان هایی است که تا بحال نظیر آنها را ندیده اید!!!

 


هک کردن گوشی های نوکیا و سونی اریکسون بروش کاملا عملی و مدرن

خاموش کردن گوشی قربانی

بدست آوردن sms های قربانی

روشن کردن رینگتون قربانی

ریستارت کردن گوشی قربانی و ویبره

بدست آوردن اطلاعات كاملي در باره گوشي و اپراطور طرف مقابل

در دست گرفتن صفحه كليد و كليد ميانبر گوشي مقابل

كپي كردن شماره هاي طرف مقابل در گوشي خود

تغيير دادن موزيك هاي زنگ و SMS گوشي مقابل

اجراي فايل هاي صوتي و تصويري گوشي مقابل

باز كردن برنامه ها و بازي هاي گوشي مقابل

بدست آوردن شماره تلفن گوشي مقابل

عوض كردن Profiles هاي گوشي مقابل

شماره گيري با گوشي مقابل

Silent كردن تلفن طرف مقابل

خواندن SMS هاي طرف مقابل

 تمامی کد های سری نوکیا و سونی اریکسون

 تبدیل گوشیهای سری N به روش نرم افزاری

 فارسی کردن برنامه های موبایل

 عوض کردن فونت گوشی

 استفاده از اینتر نت گوشی موبایل در کاوپیوتر

 استفاده از اینترنت کامپیوتر در گوشی های موبایل

 دستکاری فایل های جا وا

 بالا بردن قدرت پخش رینگتون گوشی ها تا 3 برابر

 بر داشتن لوگوی گوشی

 با لا بردن سرعت گوشی

 ایجاد منوی START ویندوز xp در داخل موبایل

 رفع مشکل فرستادن sms

 کرک کردن نرم افزار های موبایل

 تبدیل موبایل به WEB CAM

و.....
 

روش خرید: (پرداخت پستی) شما برای خرید محصول فوق میتوانید با تکمیل فرم خرید پستی , ابتدا سفارش خود را درب منزل یا محل کار در هر جای ایران , تحویل گرفته و سپس پول آن را به مامور پست بدهید.

دین گفت: من خیلی برای فردین احترام قائلم چون او باعث شد در روزهایی که مردم عاشق سینمای هند بودند، به سینمای ایرانی هم بیایند. بهروز وثوقی در پاسخ به این سوال که «با توجه به اشنایی با بسیاری از بازیگران هالیوود در آن زمان مثل پل نیومن، چرا کار درخشانی از خود به جای نگذاشتید» گفت: اتفاقً من بعد از انقلاب برای مصاحبه خیلی از فیلمها رفتم.اما چون آن موقع روزهای گروگانگیری ایران بود، تا می فهمیدند، من ایرانی هستم می گفتند خیر.یادم می آید باری به سرصحنه یک فیلم رفتم و آنها پذیرفتند که در آن فیلم بازی کنم.سوال ها را پس در پی از من پرسیدند و نظرشان را جلب کردم.اما به سوال آخر که رسید همه چیز فرق کرد.آنها پرسیدند، از کجا آمدی؟ من هم گفتم از ایران.آنها گفتند پس برو، خوش آمدی. وی ادامه داد: همان روز، مدیر برنامه هایم به من زنگ زد و گفت چرا گفتی که از ایران هستی.می گفتی از اسرئیل، ترکیه یا هر ای دیگر هستی.اما من گفتم نمی توانم بگویم ایرانی نیستم.من نمی توانم هویتم را فراموش کنم.من ایرانی هستم و خواهم بود. وثوقی در مورد سریالها و فیلمهای سینمایی پس از انقلاب گفت: سریالهای ایرانی را زیاد نمی بینم اما با توجه به اینکه 27 سال از زمانی که من در آن زمان کار می کردم می گذرد باید بگویم کارها خیلی روحوضی است و هنوز مثل کارهای 30 سال قبل است و هیچ رشدی نکرده است. وی در ادامه اظهار داشت: در سینمای امروز مردان بدون دلیل همه ریش دارند و زنان هه چارقد به سر کنند! وثوقی در مورد حضور در فیلمهای پس از انقلاب گفت: در طول این 27 سال بسیاری از کارگردانهای ایرانی با من تماس داشتند و می خواستند که در فیلمهایش بازی بکنم.12 سناریو را هم برایم فرستادند اما از هیچ کدامشان خوشم نیامده به غیر از یکی آن که قرار است تا دو ماه دیگر در ترکیه فیلمبرداری آغاز شود. وی در مورد حضور در ایران گفت: اگر از من در خواست شود که به ایران بروم و فیلم بازی کنم نخواهم پذیرفت، من هرگز به ایران نخواهم رفت چون باید فیلمهایی بازی کنم که آنها می خواهند و من نمی خواهم! در این لحظه یکی از حضار از سخنان بهروز وثوقی انتقاد کرد و گفت: سریالها و بازیگرانی خوبی بعد از انقلاب پرورانده شدند.وی با معرفی سروش گودرزی بازیگر سریالهای «خط قرمز» و «مسافری از هند» که در این جلسه حضور داشت، گفت: فیلم های زیبایی در ایران ساخته می شود. بهروز وثوقی در ادامه با درخواست از گودرزی خواست که به بالای سن بیاید.گودری هم به بالای سن آمد و گفت: فکر نمی کردم روزی در کنار بهروز وثوقی بایستم.من همیشه عاشق وثوقی بوده و صدها بار فیلمهای وی را دیده ام.... در این لحظه وثوقی گفت: من یادم آمد که شما در یک سریالی به نام «خط قرمز» ایفای نقش می کردید که سریال بسیار خوبی بود! این سخن وی، خنده حضار را به دنبال داشت. وی در مورد دوری از ایران گفت: من بعد از انقلاب به خاطر کم کاری و اینکه من عاشق کارم بودم وضع روحی بدی پیدا کردم و به همین خاطر به «مکتب عرفان» روی آوردم. این مکتب بسیار من را به من کمک کرده است. شاید من بتوانم در آینده شاگرد خوب این مکتب باشم. وی در مورد توقیف فیلمهایش توسط رژیم شاه گفت: اولین فیلمی که توقیف شد، فیلم قیصر بود.ماجرا اینگونه بود که در هفته دوم اکران این فیلم، قیصر از پرده سینماها پایین آمد. من و کیمیایی به وزارت فرهنگ و هنر آن زمان احضار شدیم و یک آقایی که معلم بود وآن را آن زمان مسئول چنین مسائلی کرده بودند دو روزنامه ی کیهان و اطلاعات جلوی ما انداخت و گفت: در صفحه حوادث این دو روزنامه تیتر بزرگ زده که قیصر فرمان را کشت. بهروز وثوقی افزود: ظاهرا خبر این دو روزنامه این بوده که پس از این که دو تماشاگر فیلم قیصر را می بینند یکی می گوید من قیصرم و دیگری می گوید من فرمانم.درگیر می شوند و همدیگر را می کشند. وی اضافه کرد: من گفتم خب این مسئله به ما چه ربطی دارد، آن فرد می گفت: این فیلم باید توقیف شود چون در آن چاقو کشی دارد.من گفتم در تمام فیلمها چاقو کشی است.اما او با همان لهجه ی رشتی خود گفت: ببینم، انطور که تو چاقو می کشی، ایرج قادری هم می تواند چاقو بکشد. این بازیگر سینمای پیش از انقلاب در ادامه گفت: من چون یکی از تهیه کننده های «قیصر» بودم و در قرض افتاده بودم، برای قبول این مسئله سخت بود.به من گفتند که باید فیلم تقطیع شود و 12 چاقو تبدیل به 3 چاقو شود.کیمیایی در آن لحظه با ایما و اشاره به من گفت قبول کن. وثوقی ادامه داد: قیصر وارد اکران شد و خیلی هم فروشش بهتر شد و مردم اصلا نفهمیدند 12 چاقو تبدیل به 3 چاقو شده است پدرخوانده Thursday 16 August 2007-1, 02:35 AM فرزانه تايیدی: اولين سوال فيلمسازان اينست که خانم امکان لخت شدن شما چقدر است؟ فرزانه تاییدی چاپ شده در مجله زن روز/1351- فرزانه مي گويد اولين سوال فيلمسازان اينست: خانم امکان لخت شدن شما چقدر است؟ اکثر سينماگران بومي ما استعداد عجيبي در مزخرف سازي دارند! و اگر اين استعداد را در ساختن کارهاي اصيل بکار برند، بي ترديد سينماي ما پيشرفتي سريع خواهد داشت. درست است که در سينما، تجارت را نبايد از نظر دور داشت اما در اينجا هدف فقط گيشه است! دو روز مانده به شروع فيلمبرداري تازه به فکر انتخاب هنرپيشه مي افتند. وقتي سناريو را براي مطالعه مطالبه مي کني مي گويند: وقت نيست، يا دو سه نسخه بيشتر نيست که به هنرپيشگان نمي رسد. اين سينما نيست کلاشي است. اين چه سينمائي است که براي اکثر دستاندرکارانش فقط يک چيز مطرح است: س ک س ... و اولين سوالشان اين است: خانم امکان شما در لخت شدن چقدر است؟ در حاليکه من ضعفي در بازي خود نميبينم که متوسل به س ک س بشوم. اصلا نمي فهمم چرا فيلم مي سازند و اسم سينما و يکي دو تا فيلمساز خوبي را که داريم خراب مي کنند. بيايند شو بگذارند! در آنصورت اقلا مي شود گفت کارشان اصالت دارد. هر فيلم بايد حداقل سه چهار ساعت تماشاگر را به فکر وا دارد اما فيلم هاي ما آنچنان سطحي است که حتي ده دقيقه هم فکر را مشغول نمي کند. رو در روي خانم زيبائي نشسته ام که موهايش چون آبشاري از طلا روي شانه هايش فرو آمده و موجي از احساس در درياي سبز چشمانش غليان دارد. او يک ستاره است، هنرمندي با نام فرزانه تائيدي. 29 سال بيشتر ندارد اما بيش از ده سال به اصطلاح خاک سن خورده است و 30 نمايشنامه صحنه و 120 پيس تلويزيوني حاصل کار اوست. يک دوره هشت ماهه تاتر را در واشنگتن طي کرده و سه سال از پنج سال دوره هنرپيشگي کالج معروف سنتامونيکاسيتي کاليفرنيا را گذرانده است و حالا با چنته اي پر از تجربه هنري باز آمده تا در تاتر و سينما تواما فعاليت کند. در مورد کالج مزبور و اينکه چرا آنرا به پايان نرسانيده است اينگونه توضيح مي دهد: بطور کلي کاليفرنيا، لوس آنجلس و هاليوود مرکز ترتبيت هنرپيشه است و سنتامونيکاسيتي يکي از معروفترين کالج هاي کاليفرنياست. اهميت اين کالج يکي هم در اين است که هنرپيشگان معروفي چون مارلون براندو، جيمز دين و بن گازارا از آنجا فارغ التحصيل شده اند. تصور نکنيد که مي خواهم خودم را هم سطح آنها معرفي کنم فقط منظورم اين است که آنها هم اين کالج را تمام کرده اند. دوره کالج پنج سال است اما بخاطر پول نداشتن نتوانستم آنرا به پايان برسانم. روزها مجبور بودم براي امرار معاش کار کنم. بنابراين وقت کم مي آوردم و اين مدت سه سال را نيز در کلاس هاي شبانه گذراندم. در همين مدت واحدهاي مختلف هنرپيشگي، تکنيک و تا اندازه اي کارگرداني تئاتر را گذراندم. به علاوه با گروه هاي مدرسه در محيط دانشگاه نمايشنامه هائي روي صحنه مي آوديم. از ميان همين کلاس ها و برنامه هاست که دري به تخته مي خورد و ناگهان ستاره اي کشف و مشهور مي گردد. تلاشي هم براي راه يافتن به هاليوود کردم اما بي فايده بود! فراموش نکنيد که من با اينکه مهاجر بودم و مکانات يک امريکائي را داشتم و با تمام تسلطي که به زبان انگليسي پيدا کردم، بهر حال يک خارجي بودم. هم ته لهجه اي داشتم و هم کار برايم تا حدودي محدود بود و فقط مي توانستم رلهائي را بازي کنم که لهجه ام به نحوي توجيه شود. من نه خودم را گول را مي زنم و نه بخودم دروغ مي گويم. آنجا مدرسه اي بود که تعداد بيشماري هنرجو از سراسر دنيا داشت و درآن ميان طبعا بودند کساني که از نظر هنر و زيبائي بر ديگران برتري داشتند و همين نسبت شانس را کم مي کند. من چون دقيقا به وضع آنجا و راه يافتن به هاليوود وارد هستم، وقتي در مجلات مي خوانم که از فلان هنرپيشه ايراني دعوت شده به هاليوود برود سخت متعجب مي شوم. از فرازنه سوال مي کنم با اينهمه بدبيني که به سينما و سينماگران ايراني دارد چرا به سينما روي آورده است؟ مي گويد :اولا من هنوز يک هنرپيشه تاتر هستم و بيشتر وقتم را در اين راه صرف مي شود. تاتر زندگي است اما سينما امکان بيشتري براي ارائه کار دارد. من هنوز خودم را به سينما نفروخته ام! براي هر نمايشنامه تلويزيوني يک ماه و براي هر نمايشنامه صحنه حدود سه ماه روزي سه تا چهار ساعت کار مداوم مي کنم. اما کار سينما را هم خيلي دوست دارم. براي اولين بار به دعوت حسين رجائيان که تحصيلات خود را در لوس آنجلس به اتمام رسانيده ست در فيلم هشتمين روز هفته شرکت کردم. در اين فيلم با علي شاهيلاني و ژاله سام و محسن سهرابي همبازي هستم. اواسط اين فيلم بود که از طرف آقاي فردين براي ايفاي نقش يک زن روسپي در فيلم جهنم + من دعوت شدم. از آن به بعد هم چند پيشنهاد به من شده که همه را يکجا رد کرده ام! دليلش هم همان مطالبي است که در آغاز گفت و گو به آنها اشاره کردم. سينماي حرفه اي به من با وجود ده سال سابقه کار تاتر به چشم يک هنرپيشه تازه کار نگاه مي کند و بخود اجازه مي دهد تمام ظلم هائي را که به يک هنرپيشه تازه کار وارد مي کند بمن هم روا دارد! البته من کار در سينما را ادامه مي دهم مشروط بر اينکه از طرف سينماگران واقعي، آنها که سينما را دوست دارند دعوت شوم. با انها کار مي کنم نه با آنهایي که از سينما براي نشان دادن عقده هاي شخصي استفاده مي کنند! يک آرتيست بايد آرتيستي فکر کند، نبايد متظاهر باشد. بهتر است خودش باشد. با گذشت و بدون عقده! فرزانه تا حدودي حرف هايش را زده است بهتر است به عنوان حسن ختام کمي هم به عشق و ازدواج بپردازيم. نتيجه اينکه فرزانه خانم 19 ساله بوده که اولين نمايشنامه تلويزيوني را با نام مزرعه سبز بازي مي کند. استقبال از کار او موجب مي شود تا در اداره تاتر وزارت فرهنگ و هنر ماندگار شود. به اقتضاي کار با پرويز کاردان آشنا، و به فرزانه کاردان مبدل مي شود! حاصل اين ازدواج بي فرجام پسر 8 ساله اي بنام کيوان است. مدتي پس از متارکه به قول خودش به علت خستگي از محيط و ايجاد تنوعي در روحيه چمدان ها را مي بندد و راهي امريکا مي شود پدرخوانده Thursday 16 August 2007-1, 02:37 AM گفتگو با بانو شهلا رياحي - زندگي با دو عشق ، خانواده و هنر نام: شهلا ریاحی تاریخ تولد: 1305 همسر اسماعیل ریاحی (نویسنده وکارگردان سینما) ............................................... شروع فعالیت در تاتر در سال 1323. شروع فعالیت سینمایی با بازی در فیلم « خواب‌های طلایی » (معزدیوان فکری) در سال 1330. شروع فعالیت به عنوان کارگردان (اولین کارگردان زن ایران) با فیلم « مرجان » در سال 1335. http://i12.tinypic.com/2a7v1mt.jpg البت تو پست 54 عکس جوونیاشون هست. نام پدرم " آقا شیخ آقای وفادوست " بود که تحصیلات قدیمی آن دوره را داشت و "رئیس عدلیه " مشهد بود ، پس از سقوط قاجاریه و تشکیل مجلس موسسان در تهران ، پدرم به عنوان نماینده مردم مشهد انتخاب شد او در طول اقامتش در تهران با وجود داشتن زن و چهار فرزند ( سه دختر و یک پسر) با مادر من که دختری سیزده ساله بود ، ازدواج کرد و بعد از پایان دوره مجلس موسسان ، به مشهد بازگشت تا مقدمات انتقال همسر جدیدش را ، به مشهد فراهم کند . مادرم در همان نوجوانی بار دار شد . پدرم وقتی با خبر شد که به زودی از مادرم صاحب فرزند می شود ، مجددا آماده سفر به تهران شد تا مادرم را همراه با خود به مشهد ببرد . گویا در همان زمان خوابی هم دیده بود ، خواهرم می گفت : پدرمان در خواب دیده بود که فرزند جدیدش به دنیا آمده است و او را در آغوش دارد ، اما نوزاد از آغوش او پرواز می کند و به آسمان می رود . پدرم این خواب را اینطور تعبیر کرد که این نوزاد ، یا در بدو تولد می میرد و یا بسیار مشهور می شود ؛ متاسفانه قبل از اینکه پدرم به تهران بیاید ، بر اثر سکته در سن 47 سالگی وفات می کند که شعرای آن زمان در سوک و وفات پدرم اشعاری سروده اند از جمله : بلند مرتبتی ، زین جهان فانی رفت که روح از غمش ، از پیکرمعانی رفت ادیب و فاضل و دانای راز ( شیخ ) به سوی روضه باقی ، ز دار فانی رفت من در17 بهمن سال 1305 در تهران متولد شدم و مادر بزرگم مانع رفتن مادرم به نزد خانواده پدرم در مشهد شد و مرا با علاقه زیاد تحت سر پرستی خود گرفت و بعد از چندی مادرم با عموی " اسماعیل ریاحی " که بعد ها همسر م شد ، ازدواج کرد . بدین ترتیب من و ریاحی دختر عمو و پسر عموی ناتنی هستیم و نام شناسنامه ای من " قدرت الزمان وفادوست" است . مناسبت این نام ، متقارن بودن روز تولد من با نیمه شعبان است . بعد ها که قرار شد القاب از شناسنامه ها حذف شود ، " زمان " را از نام من حذف کردند. نحوه آشنایی شما با آقای ریاحی چگونه بود، آیا با عشق ازدواج کردید ، یا بر مبنای آداب و رسوم سنتی آن زمان ؟ نحوه آشنایی من با ریاحی از طریق نسبت دور خانوادگی بود، با اینکه دختر عمو- پسر عموی ناتنی بودیم رفت و آمد نداشتیم . تا روزیکه من چهارده ساله بودم و توسط " مادر ریاحی" به منزلشان دعوت شدیم ، در این میهمانی من و ریاحی که جوانی بیست ساله و آموزگار بود ، با هم رو به رو شدیم ، هر دو دوستانه و با یک نوع توجه و علاقه جوانانه با هم اخت شدیم ، در همان میهمانی ، " مادر ریاحی" و " مادر بزرگ من " ، صحبتهایی را که در یک مجلس خواستگاری می شود ، گفتند و شنیدند . و ما را برای ازدواج با یکدیگر پسندیدند و موافقت خود را با وعده ملاقات هفته بعد ، در خانه ما اعلام کردند . هفته بعد مادر و دو خواهر ریاحی به اتفاق او به خانه ما آمدند . قرار شد نامزد کنیم تا یک سال بعد که " ریاحی " آمادگی بیشتری برای تشکیل زندگی پیدا کند و بعد ازدواج کنیم ، اما اینطور که " ریاحی" بعدها برایم گفت ، چنان برای این ازدواج اشتیاق و بی قرار ی از خود نشان داد که ما هفته بعد به جای نامزدی ، در 24 دی سال1320 عجولانه پای سفره عقد نشستیم . بنا براین قبل از ازدواج ، نه تنها زمانی برای ایجاد عشق و علاقه وجود نداشت ، بلکه شناختی هم از نظر تفاهم بین ، ما نبود . ناشناخته پای سفره عقد نشستیم ، ولی شانس چنان با ما یار بود که در زندگی زناشویی همان از آب در آمدیم که اگر با مطالعه و تحقیق دقیق و عشق و علاقه عمیق ازدواج می کرد یم . من شانزده ساله بودم صاحب یک دختر به نام " پریچهر" و دو سال بعد صاحب یک پسربه نام " منوچهر " شدیم و در عین حال ریاحی به تحصیلات خود ادامه داد و دو لیسانس از دانشکده ادبیات و دانشسرای عالی گرفت و با شغل دبیری به کار ادامه داد. چگونه وارد عرصه هنر تئاتر و سینما و بازیگری شدید ؟ سوای عشقی که ریاحی به من و خانواده ابراز می کرد عشق دیگری هم او را مشتاقانه به سوی خود می کشید ، و آن هنر تئاتر بود ، یک روز که من هفده ساله بودم ، یک پیشنهاد غیر منتظره را با من در میان گذاشت و گفت تصمیم گرفته است برای بازیگری به تئاتر برود و می خواهد من را هم با خود به تئاتر ببرد . آشنایی من با تئاتر تنها در حد دیدن چند نمایش بود. نه شناختی از تئاتر داشتم و نه حتی علاقه ای نسبت به این کار در خودم حس می کردم ؛ اما " ریاحی " چنان مشتاق و مصمم از این پیشنهاد صحبت می کرد که من دلم نیامد ، به ریاحی جواب رد بدهم و مخالفت کنم ، در نتیجه موافقت خود را اعلام کردم . به این ترتیب درمهر ماه 1323 مرا به تئاتر تهران برد و به عنوان داوطلب بازیگری معرفی کرد .تئاتر آن زمان هم ، به علت کم بودن بازیگرزن ، با چند آزمایش و تست ظاهری من و ریاحی را پذیرا شد و در همان ابتدای کار ، نقش اول زن نمایشنامه ای به نام ، " سیاست هارون الرشید" را که اقتباسی از داستانهای " هزار و یک شب" بود به من محول کردند . باز هم شانس به یاری من آمد ؛ استعداد این هنر در من نهفته بود و روی صحنه امکان بروز پیدا کرد و کار من ، به عنوان بازیگر مورد توجه کارگردانان و تماشاگران قرار گرفت و با اجرای دو- سه نمایشنامه ، من توانستم به عنوان چهره ای موفق و محبوب در محدوده هنر تئاتر آن زمان ، درخشش پیدا کنم و مطرح شوم . شما و آقای ریاحی با هم شروع به کار کردید ، به چه دلیل ایشان از کار بازیگری کناره گیری کردند ؟ متاسفانه " ریاحی " با آن همه علاقه به تئاتر و هنر بازیگری به علت حساسیت شدیدی که پوست صورتش به چسب گریم داشت ، نتوانست به کار بازیگری ادامه دهد و از صحنه کنار رفت و به نویسندگی و همکاری با مطبوعات پرداخت و در این کار به سر دبیری یکی از مجلات معتبر هفتگی آن زمان دست یافت .همچنین اولین فیلم تبلیغاتی - تجارتی را با نویسندگی و کارگردانی خود پایه گذاری کرد که رشته اشتغال آفرینی شد و در رشد صنعت وتجارت اثر گذار بود و در سال 1340 به سینما دعوت شد و در این رشته 11 فیلمنامه نوشت که 10 فیلم را شخصا کارگردانی کرد و در سال 1351 از سینما کناره گرفت .اینک سالهاست که در خلوت بازنشستگی به شعر می پردازد . چند فرزند و چند نوه دارید و میزان تحصیلاتشان چیست و آنها چه می کنند ؟ من دو فرزند دارم یک دختر با نام " پریچهر" که در با رتبه شاگرد اولی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات زبان فرانسه لیسانس گرفت و به طور مکاتبه ایی دیپلم این رشته راهم از دانشگاه سوربن فرانسه اخذ کرد و بعدها تحصیلات خود را در رشته طراحی لباس در کانادا ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم در این رشته شد . دامادی دارم به نام مهندس " غلامرضا زهری " که مثل پسرم دوستش دارم ، وی از چهره های سرشناس و موفق حرفه مهندسی مشاور است همچنین شاعری صاحبدل و صاحب ذوق است که اشعار او در حال تنظیم برای انتشار است و در نشریات جوامع مهندسی نمونه هایی از آن به چا پ رسیده است . از دخترم " پریچهر" دو نوه دارم ، " پریسا زهری " که در رشته زبان شناسی دارای فوق لیسانس از دانشگاه " کنکوردیای" کانادا ست و در رشته دکترای زبان شناسی مشغول تحصیل می باشد و " رامین زهری" که با لیسانس در رشته جدیدی از مدیریت پیشرفته ، در آمریکا کار موفقی دارد او هم ازدواج کرده و همسرش "نیلوفرحقیقی " است که لیسانس علوم کامپیوتر می باشد . پسرم به نام " منوچهر ریاحی" از ایتالیا دکترای رشته ارشیتکتور و در سوئد در رشته شهر سازی و محیط زیست دوره تخصصی گذرانده است و به مدت 8 سال در دانشگاه گوتمبرگ سوئد در رشته اکولوژی انسانی تدریس کرده است . عروسم " مهوش اسدیان " که اورا مثل دخترم دوست دارم از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران دارای لیسانس است و در نقاشی مهارت و ذوق خاصی دارد و تابلو های بسیار زیبایی می کشد و دبیر دبیرستانهای تهران است . از پسرم دو نوه دارم به نام " نگار ریاحی " که دررشته دندان سازی از سوئد دارای لیسانس است ، او هم از اهالی هنر نقاشی است و بیشتر در سوئد اقامت دارد. و " میترا ریاحی " که در رشته اکولوژی انسانی از سوئد لیسانس دارد و با شوهرش " مهندس شهریار کاتوزیان " و دو نتیجه عزیزم " آرمین " و " مونا " در دانمارک اقامت دارند . برنامه های کاری و مسائل داخلی زندگیتان را چگونه هماهنگ می کردید تا لطمه ایی به هیچ یک از آنها وارد نشود ؟ در مورد کارها و مسائل خانوادگی ! درست است من بدون شناخت و علاقه به تئاتر رفتم ، اما رفته رفته موفقیت ها و جاذبه های کار مرا شیفته و عاشق تئاتر کردو از روی صحنه تئاتر عشقم گسترش یافت و به سینما و رادیو و تلویزیون راه یافتم . کار من در سینما از سال 1330 با فیلم ( خوابهای طلایی ) آغاز شد . خوشبختانه پرده سینما هم مرا در شان یک ستاره موفق و محبوب پذیرا شد که نتیجه آن ده ها فیلم سینمایی است . در سال 1334 فیلم مرجان را کارگردانی کردم که فیلم قابل قبول و متفاوتی از آب در آمد و بدین ترتیب عنوان ( اولین کارگردان زن در ایران ) رابرای من به ارمغان آورد . 14 سال در نقش بازیگر و کارگردان با رادیو همکاری داشتم و با شروع تلویزیون از طریق این جعبه جادویی به خانه ها میهمان شدم که نتیجه آن ده ها سریال است و حدود 60 سال عاشقانه و صمیمانه به خدمت هنری خود ادامه دادم . با طرح سئوالتان از خدمات هنری خود یاد کردم تا این حقیقت را بازگو کنم که من از جوانی با دو عشق بزرگ زندگی کرده ام .عشق به خانواده و عشق به هنر که این توفیق را داشته ام به این دوعشق به موازات هم ، جانانه و عاشقانه بپردازم . اینک که 64 سال از زندگی زناشویی من با " ریاحی " و حدود 60 سال از زندگی هنری من می گذرد ، به یک رکورد افتخار آمیز دست یافته ام که یک بازیگر زن ، در اوج درخشندگی در هنرهای نمایشی چنین طولانی، بتواند از زندگی زناشویی و خانوادگی با صفا و توام با آرامش برخوردار باشد . در ایران که این امر سابقه ندارد و در دنیا هم شاید این یک رکورد جهانی باشد که من به آن مباهات می کنم . چه معیارهایی رابرای بقای کانون خانواده رعایت می کردید؟ درمعیار هایی که برای بقا خانواده می شناسم ، عشق به همسرم ، به فرزندانم و نوه ها و نتیجه ها یم و داماد و عروسم است که حرف اول را می زند و در کنار این ارزش ها ، نگذاشته ام دروغ این آفت بزرگ زناشویی به خانه ما راه پیدا کند و همچنین یک رنگی و یکدلی ، خاصه در حسابهای مالی که از این لحاظ بین من و " ریاحی " هرگز من و تویی نبوده است . کار هنری شما در زمانی آغاز شد که جامعه ، به مقوله هنر و کار هنرمندان مخصوصا در مورد زنان، نگاه دیگری داشت ، واکنش جامعه و خانواده شما نسبت به کار هنری شما چه بود ؟ وقتی ریاحی مرا به دنیای هنر برد با شرایط نا آگاهانه ای که در آن زمان نسبت به تئاتر وجود داشت و به این هنر با یک نوع تحقیر و حتی گاهی توهین آمیز نگاه می شد ، خانواده من و ریاحی ( هر دو خانواده ) با خشم و غضب و فریاد و اعتراض با ما در گیر شدند که کار به قهر و تهدید هم رسید ، اما ریاحی عاشقانه و روشنفکرانه و مصممانه با این جوش و خروش مخالف ، برخورد کرد و به راه خود ادامه داد که بینش آگاهانه و شهامت ریاحی در آن زمان و آن دوره تحسین برانگیز است . چرا" شهلا " را بعنوان نام هنری انتخاب کردید ؟ پس از آنکه من به عنوان بازیگر در تئاتر تهران انتخاب شدم ، ریاحی چنانکه خود می گوید با الهام گرفتن از چشمهای من نام " شهلا " را به عنوان نام هنری برای من انتخاب کرد که هنوز مرا با این نام می شناسند. برای قبول کار و ایفای یک نقش به چه نکاتی توجه می کردید و چه مواردی را در نظر می گرفتید ؟ به اقتضای حالت چهره و احساس درونی و دلم ، نقش های مثبت و مهربان به من پیشنهاد می شد ، خودم هم به ایفای چنین نقشهایی گرایش داشتم ، این نکته را هم بگویم : برای آنکه به کار سینمایی خود ادامه دهم ، خیلی جوان بود م که با گریم کردن نقش مادر را بعهده گرفتم و با نقش معصوم و مهربان مادر که با احساس قلبی من بسیار هم آهنگی داشت به کار در سینما ادامه دادم . امروز، فضای کار در عرصه هنر بازیگری را برای زنان چگونه می بینیدوچه تفاوتی هایی با زمانی که شما شروع به کار کردید دارد ؟ امروز با شناختی که جامعه رشد یافته و فهیم ما پیدا کرده است بازیگری زن در تئاتر و سینما ، هنرنمایی شاخصی است که کار برگزیدگان انگشت شماری و دانشکده ها و هنرکده ها برای استعداد یابی و تعلیم این هنر به مشتاقانی که با تائید و تشویق خانواده ها به این کار تحسین برانگیز رومی آورند ، فعالانه کار می کنند و این شرایط با زمان سرشار از ناآگاهی که من با آن مواجه بودم ، تفاوت از زمین تا آسمان است . در مورد سینما و تئاتر امروزایران چه نظری دارید ؟ در سالهای اخیر معرفت و درک جامعه ، با دستیابی به تحصیلات و مطالعات ، تجربیات نسبت به تئاتر و سینما گسترش زیاد یافته است و با پهنه وسیعی که برای بروز رشد ، پرورش استعدادها ی جوان در رشته های گوناگون تئاتر و سینما وجود دارد ، این دو هنر از تحول و رشد چشمگیر تا حد جهانی شدن سینمای ما برخوردار است . به نظر شما وجود جشنواره ها تا چه میزان می تواند در روند و رشد سینما و سینما گر تاثیر گذار باشد ؟ جشنواره ها چنانکه عادلانه قضاوت شود و هنرمندانه برگزار شود برای برانگیختن رقابت سالم میان اهالی هنر بسیار تاثیر گذار است . شما از زمره هنرمندانی هستید که بعد از این همه سال هنوز دعوت به همکاری می شوید ، چرا پیشنهاد کارگردانان را برای ایفای نقش نمی پذیرید ؟ ترجیح می دهم که عرصه را به جوانتر ها واگذارم مگر برای نقشی که وجود خود را در ایفای آن لازم بدانم . آقای ریاحی چه می کنند ؟ ریاحی بازنشسته ای در خانه نشسته است که تجربیات و برداشتهای سالیان عمر درازی را که گذشته است گاه نثر ، گاه نظم می نویسد . چه رسالتی را برای خانه پیشکسوتان هنر و سینما قائل هستید ؟ تامین رفاه و حفظ حرمتی که به حق باید این مجموعه برای هنرمندان پیشکسوت داشته باشند . هنرمند واقعی از نظر شما چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ از میان خیل فراوان مدعیان ، انگشت شمار کسانی هنر مند واقعی هستند که صادقانه به هنر ، عشق بورزند ، استعداد ذاتی داشته باشند و از طریق تحصیلات و مطالعات ، شناخت واقعی پیدا کنند و هنر را هدف بدانند نه وسیله و ابزار کار برای رسیدن به اهداف دیگر. به عنوان یک پیشکسوت چه توصیه ای برای جوانان علاقه مند به عرصه هنر بازیگری دارید؟ جوانان باید از سه شرط بزرگ برخوردار باشند ، عشق ، استعداد ، شناخت و آگاهی . دغدغه امروز شهلا ریاحی چیست ؟ دوری از بچه ها و نوه ها و نتیجه هایی است که این عزیزان هر یک در دیاری مشغول تحصیل و زندگی هستند . و بزرگترین آرزوی شما ؟ بزرگترین آرزوی من ، سلامت فرزندانم و همگان است و آرزو می کنم به جای کینه و حسد و حرص ، دوستی و مهربانی و آرامش ، روابط انسان ها را صفا بخشد . به عنوان حسن ختام ، اگر گفته ی خاصی یا علاقه مندان به هنرتان دارید بفرمائید ؟ برای همه عزیزان ، هنرمندان ، هنر دوستان ، که من از لطف و توجه خاص این سروران بهره مند و مفتخر هستم آرزوی سلامت و آرامش دارم . شهلا ریاحی متولد: 1305 تهران همسر اسماعیل ریاحی ( نویسنده و کارگردان ) تحصیلات : سیکل اولین کارگردان زن سینمای ایران ( مرجان -1325) عضو سندیکای هنرمندان فیلم ایران ( مهر -1346) فعالیت در تلویزیون فعالیت در رادیو(41-1335) باز ی در تئاتر از 1323 در تئاتر تهران به مدیریت مرحوم دهقان تئاتر ها : سیاست هارون الرشید – رمئو و ژولیت – باغ وحش شیشه ای – در راه شیطان – مارگریت گویته – فرشته زمینی – تشک پرقو – دزد بغداد – اسب بالدار – پیچ خطرناک – شب بحرانی – طلاق ممنوع – تله – امشب بقتل می رسد – ده عروسک سیاه – خانم کاملیا – سیاه وسفید – آخرین لحظه – مکافات – خسیس – تاجر ونیزی فیلم ها : خوابهای طلایی (1330) – یک نگاه (1331) – دزد عشق (1331)- گناهکار (1332) - چهره آشنا (1332) دختر سر راهی (1332)- نیمه راه زندگی (1332)- دختر چوپان (1332) – برای تو (1334) – مرجان ( کارگردان ، بازیگر -1335) بوسه مادر (1335) – عروسک پشت پرده (1339) – آفت زندگی (1339) – مرغابی سرخ کرده (1340) – عشق بزرگ (1340) – عروس دهکده (1341) – جاده مرگ (1342)- شیطان در می زند (1343) – بیست سال انتظار (1345) جهان پهلوان (1345) – شارلاتان (1345) – گدایان تهران (1345) – لیلاج(1345) – میلیونر های گرسنه (1346) – در جستجوی تبهکاران (1346)- چهار خواهر (1346) – چرخ و فلک ( 1346) – زیر گنبد کبود (1346) – شکوه جوانمردی (1346) – مرد بی ستاره (1346) – عروس تهران (1346) – بهرام شیردل (1347) – ستاره هفت آسمون (1347) – خشم کولی ( 1347) – پلی به سوی بهشت (1347) – قاتلین هم می گریند (1348) – دنیای پر امید (1348)- بهشت دور نیست (1348)- رابطه (1348) – ستاره فروزان (1348) – قصه شب یلدا ( 1349) – شاطر عباس (1350) – دلهای بی آرام (1350) – آسمون بی ستاره (1350) – درشکه چی (1350) شب عروسی (1350) –سراب (1352) – خانه خراب (1354) – شکاف(نمایش داده نشد -1357) – پرنده کوچک خوشبختی (1366) – پرستار شب (1366) – گل مریم (1366) در مسیر تند باد (1367) – گلنار (1367) – بچه های طلاق (1368) – رانده شده (1368) – زمان از دست رفته (1368) – مرگ پلنگ (1368) – تیغ آفتاب (1369)- دوفیلم بایک بلیط (1369) – دلشدگان (1370) – راه وبیراه(1371) – چشمهایم برای تو (1371) – رابطه پنهانی (1371) – خوش خیال (1371) – دلاوران کوچه دلگشا (1371) – بی تو هرگز (1372) – بدل (1372) - می خواهم زنده بمانم (1373) – حشره شانس (1373) عروسی خون (1373) – رویای نیمه شب تابستان (1373) – انتهای قدرت (1373) – خانه پدری (1373) – مرضیه (1373)- تحفه هند ( 1374) – فرار از جهنم (1374)- چشم عقاب (1377) – بادام های تلخ (1377) پدرخوانده Thursday 16 August 2007-1, 02:39 AM يادي از شهرزاد : شاعر ، نويسنده و رقصندۀ فيلم های فارسی «گلستان» در ان مقاله با قلم و سبک خاص نوشتاري خود، مروري داشت بر چگونگي آشنايي و بعدها همکاري و آخرين ديداري که در لندن با «اخوان ثالث» داشته. جايي از آن مطلب بلند، در نقل خاطرهاي از گفتگويي با «اخوان» در بارۀ «شعر» و نه «شاعرها»، و اينکه «نام شاعر» تا چه اندازه ميتواند روي قضاوت و انتخاب شعر او برای درج و انتشار در «گزيدهها» سايه انداخته و نقش داشته باشد، مينويسد: «اما حرفهايمان در حد شعر بيشتر بههم ميخورد. در حد شعر، نه شاعرها. . . روز رسيدنش به هديه کتابي به من بخشيد که يک جنگ از شعرهاي نو فارسي بود . . . يک چند روز بعد ازم پرسيد آن را چگونه ميبينم. . . گفتم در اين جنگ از آنهايي که شعرشان بيپاست برگزيدههايي هست. . . بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بيان زندۀ بيدادگر را که سالها پيش با عنوان «با تشنگي پير ميشويم» در آمد، در آوردم. از آن برايش تکهها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را ميگرفت نگريد، که عاقبت نتوانست. افتاد به هقهق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: اين از کجا آمد، کيست؟ گفتم: همين ديگر. بيخبر هستيم. بهخود گفتم، و همچنان هميشه ميگويم، در دالان تنگ هياهوي پرت غافل ميشويم از دنيايي که در همسايگي زندگي دارد. گفت: مثل رگ بريده خون زنده ازش ميريخت. گفتم: همين ديگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چيست؟ گفتم: همين ديگر. اشکال از اسم و آشنايي با اسم ميآيد. از روي اسم چه ميفهميم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است «شهرزاد» است. گفت: نشنيده بودم من. گفتم: شايد هم ديگر خودش نمانده باشد که باز بگويد تا بعد اسمش را در آينده ياد بگيريم. به هر صورت، اول شاعر نبود، ميرقصيد. نگاهم کرد. شايد از فکرش گذشت که دستش مياندازم، که دور باد از من در حرمت دوست. گفت: ما تمام ميرقصيم. گفتم: بعضي بسيار بد جفتک مياندازند. و بعد رفتيم توي آفتاب نشستيم. غنيمت بود. کتابش را برداشت شروع کرد به خواندن. . .» شهرزاداين روايت «ابراهيم گلستان» بود از «شهرزاد»، و حکايت حال «مهدي اخوان ثالث» از شنيدن شعر او. و حالا از «کبرا سعيدي» بگويم. از «شهرزاد». هم او که چهره و نامش با نقش و تيپ «زن بدکاره» و «رقاصه» عجين شده. از شايد معصومترين «زن بدنام» سينماي ايران. از نويسندۀ کتاب «توبا» که به نوعي شرح حال و زندگي اوست در قالب رماني کوتاه. از شاعري که دفتر شعر «با تشنگي پير ميشويم» از اوست. خود در اولين صفحۀ مجموعۀ اشعارش و در معرفي خودش به خواننده مينويسد: «کبرا» نام خواهر مردهام بود که شناسنامهاش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را براي من گذاشتند. مادرم «مريم» صدايم ميکرد. پدرم «زهرا» ميخواندم. زمان رقصندگي «شهلا» ميگفتندم. در سينما «شهرزاد» شدم، و حالا زير شعرهايم مينويسند: ـ شهرزاد. . . شما که مرا ياري داديد تا بدانم کيستم و مرا به ايل خود راهم داديد، به هر نامي که ميخواهيد صدايم کنيد دستتان را ميبوسم. . . » گرچه جايي مکتوب و نوشته نشده، ولي همه ميدانند که در سال 1351، وقتي که به قول معروف پول، پول بود! «بهروز وثوقي» پنجهزار تومن ميدهد تا «شهرزاد» مجموعه اشعارش را در دو هزار نسخه با نام «با تشنگي پير ميشويم» در انتشارات اشراقي به چاپ برساند. طراحي و عکس روي جلد آن را هم «امير نادري»، عکاس فيلم آن روزها و کارگردان معروف سالهاي بعد به عهده ميگیرد. و ميدانيم که بازيگري و سينمايي شدنش هم از «مسعود کيميايي» است. « . . . فيلم خاک در يکي از روستاهاي اطراف دزفول فيلمبرداري ميشود. يکروز که در همان روستا در حال فيلمبرداري هستند، اتومبيل کرايهاي از راه ميرسد. «شهرزاد» با حالتي عصبي از آن پياده ميشود. «کيميايي» تا چشمش به «شهرزاد» ميافتد، رنگش مثل گچ سفيد ميشود و از «بهروز» ميخواهد هر طور شده او را دست به سر کند، وگرنه شر بهپا خواهد کرد. ـ او که در فيلمهاي «قيصر» و «داش آکل» نقش رقصنده را بازي کرده بود، آنزمان با «کيميايي» مراوده نزديکي داشت. گويا به اطلاعش رسانده بودند که کارگردان با يکي از خانمهاي بازيگر فيلم، سر و سري پيدا کرده. . . او هم بلافاصله از تهران سوار قطار شده بود و خودش را رسانده بود دزفول، بعد هم با ماشين کرايه، يکراست آمده بود سر صحنه. . . تا پياده شد، رفت سراغ کارگردان و سيلي محکمي در گوشش نواخت! . . . همه ساکت ايستاده بودند و تماشا ميکردند. من خيلي ناراحت شدم. به «شهرزاد» اعتراض کردم. برگشت گفت: «آقاي وثوقي! آخر نميدانيد اين با من چه کرده . . .» [زندگينامۀ بهروز وثوقي، نوشتۀ ناصر زراعتي، صفحۀ 241] از ديگر همتباراني که او را ياري دادند تا به ايل در آيد، يکي هم «پوري بنائي» بود. او سرمايۀ ساختن فيلم «مريم و ماني» را تامين کرد و خود نيز در کنار منوچهر احمدي [ماني]، نقش «مريم» را به عهده گرفت. «شهرزاد» ديگر «رقاص کافه در صحنههاي فيلم» نبود، سناريست و کارگردان «مريم و ماني» بود و يکي از چند فيلمساز زن سينماي ايران. او در اينزمان رمان کوتاه «توبا» را هم در کارنامۀ هنري خود دارد. داستان زندگي تلخ و دردآور دختري که در اصل خود اوست. «شهرزاد» که کودکي و نوجوانياش دمدست پدر در قهوهخانۀ و آدمهاي آنجا گذشته بود. جوانياش به نيش چاقوي برادر معتادش خط برداشته بود، به ناگهان از ميان انبوهي دود سيگار و بو و بخار الکل و حجم عربده و ازدحام همهمۀ کافههاي ارزان، سر از فضاي پر از دار و درخت و سبز دانشگاه در آورد و در زماني که نام دانشجو ارج و قربي داشت و دانشگاهي بودن براي خودش فضيلتي بود، شد دانشجوي دانشگاه تهران. دختر مرد قهوهچي، خواهر جوانکي که شرور و معتاد و دست بزن داشت، رقاصۀ کافههاي پست، «زن بدنام» سينماي فيلمفارسي، در توفيق خود براي ورود به دانشگاه، تا مدتها سوژه داغ مطبوعات آن روزگار بود. «شهرزاد» با وجود آن مجموعهاي که از سرودههايش منتشر کرد و آن رمان کوتاه که از او به چاپ رسيد، و با آنکه سناريوي فيلمي را که خود نيز کارگردانش بوده را نوشته، براي مردم بيشتر به عنوان «بازيگر سينما» شناخته شده است. بازيهاي او در اکثر فيلمها اغلب محدود به اجراي رقصي در يکي از صحنههاست، و يا حضوري سايهوار و نه چندان مهم در داستان فيلم. نام او را در تيتراژ بسياري از فيلمهاي مهم و مطرح سينماي ايران که بعد از «قيصر» ساخته شد ميبينم و بيشتر در ايفاي تيپ و نقش «زن بدکاره» و «مترس دم دست» يکي از مردان فيلم. در «قيصر» [کيميايي]، و «پنجره» [جلال مقدم] فقط در يک صحنه ميرقصد و بس. فقط چند فيلم از ميان همۀ آنهايي که نقشي در آن داشته را ميتوان بهخاطر آورد که او تنها «رقاصۀ» فيلم نيست، بلکه «بازي» هم کرده. نقشهاي که شهرزاد آنها را «بازي» کرده، چيزي نبوده که از عهدۀ ديگران برنيايد. نقش رقاصۀ ميکدۀ اسحاق شرابفروش در فيلم «داش آکل» [مسعود کيميايي] که عمدهترين نقش سينمايي اوست را هر بازيگر زن ديگري ميتوانست اجرا کند. ولي اگر از راوي اين حکايت که من کمترين باشم بپرسند، ميگويم دو «بازي» از او در همۀ فيلمهايي که نقشي در آن داشته را ديدهام که به گمان من فقط «او» ميتوانست آنها را به آن خوبي و پختگي اجرا کند، و نه هيچ زن بازيگر ديگري در سينماي ايران. يکي نقشي که در فيلم «تنگنا» از «امير نادري» دارد. به خصوص صحنۀ ناخن به رخ کشيدن و مو از سر کندن و ضجه زدن و شيون او در دم کردهگي آن غروب سربي رنگ و سنگين پايان فيلم. و ديگري «بازي» نقش کوتاهي که در «فرار از تله» [جلال مقدم] دارد. در صحنهاي که مرتضي [بهروز وثوقي] و کريم [داود رشيدي] بعد از ضرب ديدن و گچ گرفتن دست مرتضي با هم نشستهاند. «شهرزاد» که از قرار معشوقۀ و نشاندۀ کريم است هم هست. «مانده»، خوانندۀ معروف دزفولي در اتاقکي آنسوتر، ترانهاي محلي را زمزمه ميکند و «مرتضي» از گذشته و حال و روز و آرزوهايش ميگويد. يک مونولوگ يا تکگويي شنيدني. «شهرزاد» کنار «کريم» يله شده و بيآنکه حتي يک کلمه حرف بزند، آنچه را که «مرتضي» تعريف ميکند، گوش ميدهد. با نگاه و لبخند و گردش سر و چشم و گردن. «شهرزاد» اين نقش را که چيزي در حدود سه يا چهار دقيقه است، به معناي واقعي کلمه در مفهوم سينمايياش «بازي» ميکند. او را ديگر در هيچ صحنهاي از ادامۀ فيلم نميبينيم. «شهرزاد» اگر در کارنامۀ هنري خود، همين يک دفتر شعر «با تشنگي پير ميشويم» و داستان بلند «توبا» و ايفاي نقشي که در «تنگنا» داشت و آن «بازي» درخشان «فرار از تله» را داشت ـ که دارد ـ کافي بود تا او را هنرمندي سزاوار بدانيم و باور کنيم که در جان او آتشي گرمي داشت که از جانمايه و استعداد ذاتي او روشن بود. نام «شهرزاد» را بهطور رسمي آخرين بار بعد از انقلاب در ايران و در جريان تظاهرات زنان در تهران ميشنويم. با دوربين هشت ميليمتري داشته از جريان حرکت اعتراضي زنان فيلم ميگرفته که ميگيرندش. مدتي را در «کميتههاي انقلاب» و سر آخر هم «زندان اوين». تعريف ميکنند که براي تحقير و توهين به او کم نداشتهاند. سابقۀ «رقاصي» و انگ «زن هرزه و بد کاره» در فيلمها آنقدر بوده که چيزي کم نگذارند. بعدها که پريشان سر و حالي او را ميبينند، رهايش ميکنند به امان خدا، و در برهوت بيخداوندي شهر بيرحم و در و پيکري به اسم تهران. ميگويند روزگاري را سراسيمه و شوريده، با سري پريش، بيکس و بيجا و مکان، آوراۀ کوچه و خيابان بوده. ميگويند جلپارهاي جسته بود و روزهايي را در پيادهروي جلوي در «خانۀ هنرمندان و سينما» بست نشسته بود. بيهيچ عافيت و عاقبتي به خير. يکبار ديگر نام او را سالي پيش در نوشتهاي از «مهدي استعداديشاد»، در نقدي که بر کتاب «با تشگني پير ميشويم» نوشته، با عنوان «شهرزاد و مسئلۀ غربت» ميخوانيم. شهرزادآخرين باري که اسم و رسمش رسما و مکتوب به کتابها آمد اما همين چندي پيش بود که کتاب بهحد کافي قطور و پر برگ و ورق «کارنماي زنان کاراي ايران، از ديروز تا امروز» ساختۀ دست «پوران فرخزاد» در آمد. در آنجا و در کارنماي «شهرزاد» آمده است: «کبرا سعيدي شاعر و بازيگر، در تهران بهدنيا آمد. از نوجواني به تئاتر رفت و شروع کار وي با نام مستعار شهرزاد، بازي در نمايشنامۀ «بين راه» در تئاتر نصر بود. سپس همچنان که اشعارش بهنام شهرزاد در نشريات به چاپ ميرسيد و در جرگۀ شاعران زن نامي برآورده بود، به سينما هم راه يافت و چون از هنر پايبازي بهرۀ وافري داشت در بسياري از فيلمها شرکت کرد که عمدۀ آنها: «طوقي»، «سه قاپ»، «پنجره»، «داش آکل»، «بابا شمل» و «پل» نام برده ميشود. او در 1353 به دليل نامعلومي با خوردن قرصهاي خوابآور به زندگانياش پايان داد و فيلمهاي «تنگنا»، «عيالوار»، «گرگ بيزار» پس از مرگ زود هنگامش در 1357 نمايش داده شد و از آن پس فيلم ديگري از او به نام «مريم و ماني» که هم کارگردان و سناريست آن بود، به سال 1359 در ايران به نمايش در آمد.» [زندگينامۀ بهروز وثوقي، نوشتۀ ناصر زراعتي - صفحه هاي 434 و 435] آخرين خبري که از «شهرزاد» اما در دست است، برخلاف آنچه که «پوران فرخزاد» در کارنماي او نوشته، اين است که «کبري سعيدي (شهرزاد)» زنده است و گرچه نه آنگونه که بايد به سامان و انجام، ولي باري بهر جهت به ايام پيري و درماندگي، عمر را ميگذراند. دفتري از دستنويس سرودههاي چاپ نشدۀ سالهاي اخيرش را در دست دارد و خاطري ملول و آزرده از هست و نيست روزگار. در آخر اين نوشتار و در حسن ختام حکايتي که حوصله کرديد و خوانديد، نوشتاري نيز از «شهرزاد» هم بخوانيم که برگرفته از مجموعۀ «با تشنگي پير ميشويم» است. و تمام. از يک کارگري که سواد نداشت شنيدم خسته ميگفت: «دلم براي مادرم تنگ است.» ما به مرغهاي بيشماري که فقط يک خروس مريض داشتند نگاه ميکرديم. کارگر رفت و ما مانديم و بازيمان را ادامه داديم. جمعه بود. غروب شد که کارگر توپ بازيامان را گرفتو پس نداد. همه ما بوديم و يک توپ. همه کارگر بود و يک مادر. مادرش از صداي توپ بيدار شده بود. مادرش مريض بود. از باغچۀ خانهشان در لابلاي گلهاي آب نداده، به يک قارچ برخورده بود. خورده بود و مريض شده بود. ما بايد صبر ميکرديم تا مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازيمان را ادامه بدهيم. زمستان شد. از مدرسه تا غروب راهي نبود. ما را غم ميگرفت. وقتي از مدرسه بيرون ميآمديم که بعضي از چراغها روشن بود. برادر کارگر که گندم داشت، داسش را کارگر خسته درست ميکرد. همه فکر ميکرديم شايد توپ ما با داس پاره شود. بهار شد. کارگر خسته تمام مرغها را کشته بود. مانده بود خروس مريض و يک مرغ که فقط شانس زنده بودنش اين بود که تخم ميکرد. من يکروز از خدا خواستم که مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازي کنيم. عصر تعطيلمان کردند که تابستان شد و گفتند سه ماه ديگر بيائيد. ما ذوق کرديم. کارگر با چکشش داشت يک پرچم سياه به در خانهشان ميزد. کوچه پر از زنهاي چادر سياه بود. خدا مادر کارگر خسته را گرفته بود تا ما بازي کنيم. برادر کارگر خسته که زارع بود نشسته بود کنار ديوار داسش هم در دستش بود و به آن يک دستمال بسته بود که در دستمال نان بود. ما بيخود خيال کرديم در دستمال توپ است. فقط خروس مريض در کوچه بود و يک پرچم سياه. . . پدرخوانده Thursday 16 August 2007-1, 02:44 AM گفتگويي مفصل با ايرج قادري از ديروز تا امروز : ليلاج، شروع كارگرداني من در سينما بود http://img2.freeimagehosting.net/uploads/th.805f7b78e8.jpg (http://img2.freeimagehosting.net/image.php?805f7b78e8.jpg) ايرج قادري، بازيگر و كارگردان سينما متولد 1314 در تهران است، ساخت 27 فيلم و بازي در بيش از 65 فيلم حاصل حضور 45 ساله قادري در سينماي ايران مي‌باشد. وی به مرور تاريخ شفاهي دوران بازيگري و فيلم سازي خود و وضعيت امروز سينماي ايران پرداخت. قادري گفت: من زياد علاقمند بازيگري نبودم در يك شرايط روحي بدي قرار گرفتم بطوريكه از دانشگاه و تحصيل بريده و مي‌خواستم يك جوري خودم را ارضاء كنم تا اينكه از سوي سيامك ياسمي پيشنهاد بازي در فيلم چشمه آب حيات شد و من به خاطر اينكه از تهران دور شوم بازي اين فيلم را قبول كردم و به اطراف شيراز رفتم. ياسمي قبلا هم يكي دو بار به من پيشنهاد بازيگري داده بود اما من تحصيل را بهانه قرار مي‌دادم و رد مي‌كردم. ولي در آن شرايط، خروج از تهران انگيزه‌اي شد تا گرفتار سينما و فيلم‌سازي شوم. وي افزود: بعد از اين فيلم به سينما علاقمند شدم و تصميم گرفتم به درستي به سمتش بروم. به عنوان تهيه كننده سراغ كارگردان تحصيلكرده‌اي به نام مير صمدزاده رفتم و با شاملو به عنوان نويسنده فيلم‌نامه شروع كرده و فيلم‌هايي چون تار عنكبوت، بن‌بست، داغ ننگ را ساختيم كه همه اينها به دليل اينكه نوع نگاه شاملو در سينماي آن زمان جايگاه خوبي نداشت در گيشه ناموفق بودند و من با ناملايمات شديد مالي روبرو شدم بطوريكه مدتي افسرده بودم. قادري تصريح كرد: ليلاج، شروع كارگرداني من در سينما بود كه تقريبا فيلم موفقي شد و بعد از آن هم بسترهاي جداگانه را ساختم، كه فيلم موفق و سودآوري بود، به حدي كه توانستم تمام بدهي‌هايي كه از زمان فيلم ماجراي جنگل براي مانده بود را بدهم و تسويه كنم. وي افزود: تا سال 61 و فيلم برزخي‌ها و دادا، بطور مداوم مشغول كارگرداني و بازيگري بودم كه به يكباره بيكار شدم و نفهميدم چرا نگذاشتند من كار و بازي كنم!. بعد از فيلم تارج هم مرتب اين طرف و آن طرف با مقامات صحبت مي‌كردم و مي‌پرسيدم مشكل من چي است؟ تا اينكه كار كردن من بلامانع اعلام شد و با فيلم مي‌خواهم زنده بمانم دوباره شروع كردم كه فعلا تا فيلم “چشمان سياه” ادامه داشته است. وي بهترين كارگرداني كه با او كار كرده است را ساموئل خاچكيان خواند و به ايسنا گفت: در دو فيلم مرگ در باران و كوسه‌ي جنوب، با ايشان بودم كه خيلي راحت بودم مرحوم خاچكيان هم از من راضي بود. قادري، در معرفي بهترين‌فيلم‌هايش اظهار داشت: من از كارهايم راضي كامل نبودم چون هميشه يك جاي كار ايراد داشته و آدم هم تحت‌الشعاع آن اشكالات مجبور بوده تن دهد. در كل كارهايي كه به عنوان بازيگر حضور داشتم از صحنه‌هايي از فيلم‌هاي « كوچه مردها » و « پشت و خنجر » كه خيلي مورد محبت مردم قرار گرفته است خوشم مي‌آيد ولي به هر حال من فيلم مورد نظرم را هنوز نساختم و بازي نكرده‌ام. وي در مقايسه وضعيت سينماي امروز ايران با گذشته گفت: در مقايسه فيلم‌هاي قديم با الان يك فاصله 30 ساله است همانطور كه در گذشته فيلم‌هاي خوب و بد داشتيم الان هم به همين صورت است. تكنيك، بضاعت و سيستم كار براي فيلم‌سازي فرق كرده و شرايط بهتري براي فيلم‌سازي پيش آمده است. حالا به كار گرفتن اين امكانات هم خودش مسئله‌اي مي‌باشد. درباره هنرپيشگان هم همينطور است. اينكه الان فكر كنيد اتفاق عجيبي افتاده و هنرپيشه‌ها خيلي فرق كرده‌اند به نظرم اينجوري نيست فكر مي‌كنم سينماي ايران براي تربيت يك سري هنرپيشه زحمت نكشيده است. وي افزود: يك فيلمبردار خوب چند روزي پيش به من گفت در فيلمي در به در دنبال يك پسر 20، 21 ساله مي‌گشته‌اند و كارگردان آن گفته اجازه بدهيد قادري يكي دو تا هنرپيشه در فيلم‌هايش بگذارد و صاحب نام بكند و شما از آنها استفاده كنيد! يعني بنشينند، من يك هنرپيشه مثل گلزار بياورم و شما ببينيد خوب است و بعد بگوييد برويم از آن استفاده كنيم. اين خيلي باعث تأسف است. اصلاð ما در سينما چكار بايد بكنيم. من كه معمولا از چهره‌هايي كه خودم پيدا مي‌كنم استفاده مي‌كنم. وي افزود: خيلي جالب است كه ما يك پرسوناژ پسر 20 ساله بخواهيم و افرادي مثل گزار، رادان و حيايي را جاي 20 ساله‌ها جا بزنيم!. كارگردان فيلم‌هاي نابخشوده و طوطيا با اشاره به الگو گرفتن بعضي از بازيگران امروز از بازيش اظهار داشت: الگو برداشتن خوب است اما نه اينكه فتوكپي دسته دهم باشد. من نمي‌گويم من بازيگر خوبي هستم نه ما هم يك كاري مي‌كرديم ولي اگر قرار باشد بازي من را يك نفر الگو كند اي كاش بتواند تا حداقل الگوي زوار در رفته نباشد. قادري خارج شدن بعضي از بازيگران را از صحنه قهر طبيعت دانست و گفت: آنها بايد دنبال آن بگردند كه چرا از رده خارج مي‌شوند و مثلاð در 35 سالگي حضور ندارند. من گاهي فكر مي‌كنم الان 40 سال است كه بازيگر و كارگردانم چرا اين همه لطف هنوز هم هست؟ من اگر چند فيلم بد مي‌ساختم شايد از رده خارج مي‌شدم پس بي‌توجهي خود من است. آن هنرمندي كه در سينما از رده خارج مي‌شود بايد به خودش مراجعه كند كه چرا؟ وي افزود: امروز بايد بدانم در مملكتي زندگي مي‌كنم كه داراي نظام اسلامي است و بايد به خيلي نكات توجه كنم از گردش و تفريح شخصي بزنم. اگر يك مقدار ولنگاري، بي‌توجهي و ندانم كاري بكنم من هم از رده خارج مي‌شود. با كار خوب و لياقت و توجه به اين نكاتي كه اشاره كردم مي‌توان هميشه ماند. هيچكس نمي‌آيد كه از ما حفاظت كند خودمان بايد حافظ وجود و شخصيت خودمان باشيم. قادري با ابراز علاقه به شروع فعاليت بازيگري در سينما به ايسنا گفت: چون در فيلم مي‌خواهم زنده بمانم به خودم رل ندادم اينجوري به نظر آمد كه اجازه بازيگري ندارم. بعد از آن هم گفتند بازي نكنم. قاعدتاð من كه در اين مملكت هستم و دارم زندگي مي‌كنم حق ممنوع‌الكار شدن ندارم. اگر گناه و خلافي هم دارم بايد جايي به آن رسيدگي كنند. فعلا بايد به همين كه اجازه كارگرداني دارم قانع باشم. البته الان نور يك پروژكتور دارد از دور تلؤلو مي‌كند و ممكن است كارم درست شود. وي افزود: اگر قرار باشد بازي كنم نمي‌آيم رل پسر 35 تا 40 ساله را بازي كنم. مثل تمام هنرپيشه‌هاي دنيا رل خودم را بازي مي‌كنم. مثل آنتوني كويين كه نقش خودش را بازي مي‌كرد. به خودم تلفن مي‌كنم و مي‌گويم اين رل به تو مي‌خورد يا نه من در كارم خيلي وحشتناك دقت دارم كه اشتباهات اينجوري نداشته باشد. قادري اظهار داشت: هميشه در همه جاي دنيا اين بوده يكدفعه يك ژانري مد مي‌شود كه در اينجا هم الان فيلم‌هاي دختر و پسري مد شده است. به نظر من هر كس بايد كار خودش را بكند و كارگرداني كه در يك سيستم تبحر دارد بايد آن نوع را ادامه دهد. اگر بخواهد رنگ عوض كند خطرناك است. وي درباره كار آينده‌ي خود گفت: يك داستان از فريدون گله دارم كه مشغول كار كردن روي آن هستم كه اگر شرايط مهيا شود آن را خواهم ساخت. spring Thursday 16 August 2007-1, 12:10 PM کاملآ درست بود. ایشون یکی از آشنایان ما هستند. nazanin91 Thursday 16 August 2007-1, 12:20 PM ممنون جالب بود و کامل خسته نباشید پدرخوانده Thursday 16 August 2007-1, 04:04 PM خواهش میکنم دوستان عزیز . من انتظار داشتم که آمار این پستهایی که به این زحمت بدست آوردم و بخش سینما رو از هر بخشی به روز تر کرده ام .بالا تر از 2 بازدید باشه!!! مهربان Monday 20 August 2007-1, 11:11 AM مرسي پدر خوانده عزيز جالب بود .... مخصوصا اسمش.... mahdi.qa Monday 20 August 2007-1, 02:04 PM خیلی ممنون . جالب بود مهربان Wednesday 22 August 2007-1, 02:11 AM مصاحبه ايي جالب با رامبد جوان و اشكان خطيبي http://irapic.com/uploads/1187762254.jpg 1- رامبد جوان آدم بانمك و عجيبي است. اين را تمام كساني كه او را از نزديك مي‌شناسند، مي‌گويند. آدمي درست مثل نقش‌هاي فاني كه بازي كرده. 2- اشكان خطيبي همكار رامبد در اين مجموعه جديد است. «خانه‌اي با طرح نو» كه اين روزها مخاطبان زيادي براي خودش دست و پا كرده. كاري از مهدي مظلومي. يك نكته ديگر در مورد اشكان اين‌كه او جايگزين آتيلا پسياني در اين برنامه شده. 3- قرار گفت‌وگوي ما پنج‌بار عقب افتاد و آخرش رفتيم سر صحنه كار و قبل از پخش برنامه با اين دو نفر گفت‌وگو كرديم. همه‌اش هم تقصير رامبد جوان و اسباب‌كشي خانه‌اش بود. 4- خيلي‌ها عقيده دارند «خانه‌اي با طرح نو» برنامه خوبي از آب درآمده و تعجب اين مسئله وقتي بيشتر مي‌شود كه تو اين برنامه را از شبكه دو مي‌بيني. 5- گفت‌وگوي ما در شرايط عجيب و غريبي انجام شد. روي مبل‌هاي دكور صحنه و در حالي كه اشكان خطيبي مدام به اين طرف و آن طرف مي‌رفت و خيلي‌ها مثل آگهي‌هاي بازرگاني مدام بين حرف‌هاي ما مي‌پريدند و همه چيز را قر و قاطي مي‌كردند. 6- يكي از جذاب‌ترين بخش‌هاي ديدار ما موقع عكاسي بود كه كلي از دست بچه‌ها و فيگورهايشان خنديديم و همين باعث عصبانيت عكاسمان شد تا از همه بخواهد مثل بچه آدم ساكت بشوند. 7- رامبد جوان با مهگامه پروانه هم‌دانشگاهي و هم‌دوره بوده و دقايق عكاسي با تعريف خاطرات گذشته اين دو سپري شد. 8-گفت‌وگوي ما را با رامبد جوان و اشكان خطيبي را بخوانيد و مطمئن باشيد نظير اين گفت‌وگو را نه ديگر شما مي‌خوانيد و نه شايد ديگر روزي انجام شود. - بگذار مثل بعضي‌ها با يك سؤال استاندارد شروع كنم. چطور شد كه قبول كرديد... رامبد: خب همين را از اول بگو. چطور شد كه ما اين كار را قبول كرديم؟ در اين باره تا حالا خيلي گفته‌ايم به خدا. - نه من اين را نمي‌خواستم بپرسم. چطور قبول كرديد مجري‌گري بكنيد؟ رامبد: ما مجري‌گري نمي‌كنيم. داريم بازيگري مي‌كنيم. فقط بازيگري. - خب آن موقع كه مهمان برنامه مي‌آيد كه ... اشكان: آن موقع هم داريم بازيگري مي‌كنيم. يعني اين طوري كه الان نشسته‌ايم با تو حرف مي‌زنيم كه با مهمان حرف نمي‌زنيم. - من برنامه شما را زياد ديده‌ام... اشكان: خيلي آدم بيكاري هستي! هاها... - شما چقدر به خودتان اجازه مي‌دهيد كه با مهمانتان صميمي شويد و شوخي كنيد؟ رامبد: تو جواب بده. اشكان: نه تو بگو. رامبد: چيزي كه وجود دارد به هر حال ادب يك شرايطي را براي تو به وجود مي‌آورد، خود تلويزيون و يك برنامه زنده هم شرايط خودش را دارد. غير از تمام اينها خود ما هم صاحب ادب و عقل و يك طراحي هستيم و براساس آن چيزي كه به عنوان صميميت و راحتي و شادي از آن ياد مي‌شود، رفتار مي‌كنيم. خب مهمان برنامه ما مي‌تواند صاحب روحيه‌اي خيلي جدي‌تر از اندازه‌هايي كه ما مي‌گوييم باشد، ولي ما قصد نداريم يا نمي‌خواهيم خيلي با او شوخي كنيم. ما سعي مي‌كنيم خيلي راحت‌تر و صميمانه‌تر با او ارتباط برقرار كنيم. همه آدم‌ها هم اين جنس رابطه را دوست دارند و به آن نياز دارند و خيلي‌ها هم كه انجامش نمي‌دهند، وقتي از جانب تو به عنوان نفر روبه‌رويشان مطمئن شوند كه نه قصد بي‌احترامي داري، نه قصد دست انداختن و فقط يك رابطه صميمانه، راحت، دوستانه است، با تو هم‌سو و همراه مي‌شوند. اشكان: براي من و رامبد مهم است به مهمان برنامه موقع رفتن خوش گذشته باشد و احساس نكند كه به او توهين شده. به دليل اين‌كه قرار نيست ما كسي را اينجا نقد بكنيم يا بگوييم اين كارتان بد است يا آن كارتان خوب است. رامبد: ما با مهمان‌هايمان معاشرت مي‌كنيم. اشكان: همه آدم‌ها هم يك Funny side براي خودشان دارند. تو خودت هم كه هميشه جدي نيستي. ما اول برنامه به مهمان‌هايمان مي‌گوييم راحت باشيد. - به خاطر همين است كه كمتر مهمان خانم داريد؟ اشكان: شايد. - خيلي‌ها در ابتداي برنامه فكر مي‌كردند شماها داريد بداهه‌كار مي‌كنيد، اما بعدش معلوم شد يك متن هست و كارگرداني كه اين نمايش‌ها را هدايت مي‌كند و ... مي‌خواهم بدانم شما چقدر در اجراي اين متن آزادي داريد و مي‌توانيد در آن دخل و تصرف داشته باشيد؟ رامبد: نويسنده كار اميد سهرابي است كه الان روبه‌رويت نشسته و دوست ماست. اولاً چيزي به عنوان اجازه در آن مطرح نيست. به خاطر اين‌كه متن‌هاي خوبي مي‌نويسد، ترجيح مي‌دهيم بي‌خودي دستكاري‌اش نكنيم. مرض كه نداريم. يك جاهايي هست كه به هر حال نظر داريم و با همديگر حرف مي‌زنيم و خودش اعمال مي‌كند. اما خودش يك جور مي‌نويسد كه نيازي به دستكاري ندارد. آن كسي كه دارد مي‌نويسد، فكر همه جايش را هم كرده. چون به زبان ما و براي ما مي‌نويسد، احتياجي به تغيير ندارد. جمله را همان طوري كه از دهان من درمي‌آيد مي‌نويسد. - اين جور كارها به نظر شما سخت‌تر است، يا بازي كردن در يك سريال يا فيلم سينمايي يا روي صحنه تئاتر؟ رامبد: ببخشيد همه اينها را من دارم جواب مي‌دهم. اشكان چرا مشاركت نمي‌كني و اين‌قدر اين طرف و آن طرف مي‌روي. به هر حال اين گفت‌وگو براي من و تو است. اشكان: پس بگذار اين سؤال را من جواب بدهم. در يك تئاتر نهايت اجراي تو اين است كه در تالار وحدت اجرا بروي. چند نفر مي‌گيرد؟ خيلي پر بشود 800 نفر. ما اگر بگوييم ميانگين بيننده‌هاي هر شبمان چند نفر است... راستي چند نفر است؟ محمودي(يكي از عوامل توليد): 300 ميليون نفر. [صداي خنده رامبد] اشكان: ببخشيد ما براي چين برنامه نمي‌سازيم، در ايران هستيم. مثلاً بگوييم 30 يا 40 ميليون نفر، هر چي، اصلاً 10 ميليون چيزي در اين مايه‌ها... رامبد: جدي چقدر بيننده داريم؟ پنج ميليون داريم؟ محمودي: نه بابا پنج ميليون بي‌كارند ساعت 12 شب قيافه شما را ببينند. پنج ميليون ... رامبد: نه جدي چقدر است آقاي محمودي؟ اشكان: من نمي‌دانم. به هر حال هر چند نفر. اين همه يك اجراي زنده است. اگر بگوييم حتي براي پنج ميليون نفر، فكر مي‌كنم بار و فشار استرسي كه قبل از برنامه به آدم وارد مي‌شود، خيلي زيادتر است. من هميشه قبل از اين‌كه بروم روي صحنه دستم عرق مي‌كند، تپش قلب مي‌گيرم. فكرش را بكن چطور است؟! اين درست كه داري جلوي دوربين‌بازي مي‌كني، اما به هر حال هم‌زمان يك عده دارند تو را مي‌بينند. رامبد: يك شب‌هايي ما يك متن‌هايي داشته‌ايم كه واقعاً نياز بود. تمرين درست و حسابي داشته باشيم. بعد اين‌كه از يك ساعتي مثلاً يك ربع ديگر اينجا داخل استوديو پر از آدم مي‌شود - همه هم عواملي هستند كه دارند كار انجام مي‌دهند - حالا تو فكر كن ما داريم اينجا تمرين مي‌كنيم و تمركز و سكوتي وجود ندارد. بدو بدو بدو... همه چيز همين طور است. حالا تو تغيير نقش داري، ديالوگ داري، مونولوگ داري و ... اصلاً فشار رواني دارد. تو در تئاتر و فيلم و پلان، سر فرصت وقت داري


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:42  توسط حسین خوش اندام  |